سوال کامل مخاطب: من ۴۶ سالمه و ۲۳ سال پیش با همسرم که شش سال از من بزرگتره، ازدواج کردم. چون شوهرم مرد خیلی فعالی بود، وضع مالی خوبی پیدا کردیم. شوهرم از زمان ازدواج رفیقبازه و هر روز و هر هفته برنامه داره؛ من چند بار متوجه شدم که با خانمهای متعددی دوست میشه. تحمل کردم، تحمل کردم. الان بعد از این سالها میگه میخوام خوب باشم، اما هر روز و هر شب ساعت ۱۲ یا یک شب خونه میاد.
واقعاً خسته شدم. ساعت ۷ صبح سر کار میره و تا ۲ ظهر اونجاست؛ باغ داره، میره باغ و تا ۱۲ و ۱ شب اونجا میمونه. خواهش میکنم منو راهنمایی کنید. الانم با یه خانم مجرد دوسته و میگه اون خانم منو خیلی راهنمایی میکنه و اخلاقم الان خیلی خوب شده. قبلاً دائم غر میزد، بیاحترامی میکرد و فحاشی میکرد. الان چند ماهیه بهتر شده، اما هر شب ساعت ۱۲ خونه میاد و هرچی حرف میزنم فایده نداره.
پسر بزرگم میگه چرا بابا نمیذاره منم مثل خودش رفیقبازی کنم؟ الگوی بدی برای بچهها شده. شوهرم میگه من تلاشم رو کردم، موفق بودم و الان ۵۰ سالمه؛ خوب رو از بد تشخیص میدم. تو هم وقتی همسن من شدی، رفیقبازی کن.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، اینکه پدر با بچه چه رابطهای داره، به پدر و بچه مربوط میشه. وقتی بچهتون میاد و به شما میگه، شما میتونید شنوندهٔ خوبی باشید، اما نباید تو کار بین پسرتون و پدرش دخالت کنید. به نظر من بذارید که خودشون روابطشون رو هرجوری که هست جلو ببرن. میتونین گاهی با همسرتون صحبت کنید اون هم نه به صورت سرزنشی، ولی بیشتر از اون دیگه کاری از دست شما ساخته نیست. این موضوع به پسرتون و پدرشون مربوط میشه.|در مورد اینکه میگین خسته شدین، من درکتون میکنم و کاملاً هم متوجه هستم، ولی پسر کوچیکتون الان تو سن خیلی بدیه. امسال یا سال دیگه کنکور داره و میخواد وارد یه جامعهٔ بزرگتر که دانشگاهه بشه؛ پس الان باید درس بخونه. به هم زدن سیستمش کار خیلی درستی نیست. شما ۲۳ سال صبر کردین، حالا دو سال دیگه هم روش صبر کنید و بعد تصمیم جدی بگیرید.
من اگه جای شما باشم، با سوادی که دارم و با ۵ هزار و خردهای کیس ثبت شده که دیدم و صدها کیسی که ثبت نشده دوست و آشنا بودن، اومدن مشاوره گرفتن، یا زندگیایی که دورم دیدم، بهتون پیشنهاد میکنم که دیگه چشمتون رو روی این مسائل ببندین. الان نه شما بچهٔ ۱۸، ۱۹ ساله هستید، نه همسرتون.
بعدش هم اونور خطش چیه؟ فرض کنیم که به شوهرتون بگین و ایشون هم درست نشه، شما هم ناراحتتر بشین. آخرش یا باید بمونید و بپذیرید، یا باید جدا بشین. خب موندن و پذیرش شما رو آروم میکنه. اگه قبول کنین که آقا این آدم همینجوریه، اصلاً به چشم همسر بهش نگاه نکنید. بگید این آدم اینجاست، شرایط مالی خوبی رو برای من فراهم کرده، زندگیم راحته، بچههام رو دارم، از بچههام، از خانواده، از فامیل و از دوستان عشق میگیرم، این آدم هم هست و زندگیم هم راحته. خیلی خوب، پس خودتون رو به کار دیگه مشغول کنید.
الان که بچهها دارن بزرگ میشن، شما دو سال وقت دارین که یا یه حرفهای رو یاد بگیرین یا یه کاری رو راه بندازین. الان هم که نسبت به قبل کار راه انداختن خیلی آسونتر شده، چون میشه خیلی کارا رو به صورت دیجیتال یا آنلاین انجام داد. وقت دارید که یا یک چیزی رو یاد بگیرید یا یک چیزی رو زمینهسازی کنید که وقتی پسر کوچیکتون میره، سرگرم و مشغول اون کاری بشید که دوست دارید. اصلاً این فکر که «آی همسر زود اومد و دیر اومد» یا «این کار رو کرد و اون کار رو کرد» رو بذارین کنار. بهشون به چشم یک همخونه نگاه کنید. تازه اونجوری خوشحال هم میشین که «بهبه، چه همخونهٔ خوبی! داره کار میکنه و یه شرایط مالی خوبی رو برای من و بچههام فراهم میکنه». این پیشنهاد من به شماست، چون میگم اونورش جدا شدن زندگیتون رو آسونتر نخواهد کرد و خوشحال نخواهید شد.
اگه فکر میکنین که «وای جدا بشم، بعد میرم و یک آدم خیلی خوبی سر راهم قرار میگیره، عشق و عاشقی رو تجربه میکنم، بهم اهمیت میده، به موقع خونه میاد، این کار میکنه و اون کار میکنه»، نه، احتمالش به صفر خیلی نزدیکه. پس نگه داشتن همین زندگی و کار کردن باهاش بهتره. باز تصمیم، تصمیم خودتونه، ولی اگر هم تصمیم به جدایی دارید، چون همسرتون عوض نمیشن تو این سن و سال عوض نمیشن، یکی، دو سال صبر کنید.

