سوال کامل مخاطب: من الان تازه وارد چهل سالگی شدم. شش سال پیش با یه آقایی که ۱۱ سال از من کوچیکتر بود، کاملاً اتفاقی آشنا شدم؛ کلاً هدفی نداشتم. ولی آقا شمارهم رو خواست و پیگیر شد، بعد به اصرار و اجبار با هم آشنا شدیم. ایشون خدمت سربازی رفت و برگشت؛ کاملاً وفادار، صادق و کاردرسته. ما بعد از پنج سال قرار عقد گذاشتیم، اما دست به دست کردیم. الان هیچی دست خودم نیست؛ سه ماهه عقد کردیم، ولی من حال و روحیهم وخیمه و پشیمونم. چون من خستهٔ عالمم، سنم بیشتر از ایشونه و نمیتونم وانمود کنم حالم خوبه؛ نمیتونم ماسک بزنم. خانوادهش در حد اعلا خوب و باشرفن و احترام زیادی بهم میذارن، اما من خوب نیستم؛ بدرفتاری میکنم و پشیمونم. دوست ندارم اینجور پیش بره، ولی دست خودم نیست؛ صبح یهجورم، شب یهجور، ظهر یهجور.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینید عزیزم، وقتی همهچیز خوبه و یهو بدون دلیل خاصی به هم میریزه، اگه واقعاً اینجوری باشه، یعنی شما یه مشکلی دارین. اگه نه، باید راستش رو به من بگین که چرا یهو نظرتون عوض شده؛ چون شما کوتاه مدت باهاشون نبودین و مدتی که باهاشون بودین، طولانی بوده. یعنی هر شناختی که لازم بوده و میتونستین از ایشون، روحیات، شخصیت و رفتارشون به دست بیارین، توی این شش سال به دست آوردین. موقعیت ایشون هم با شما فرق داره.
طبق چیزهایی که من از طریق پستها دربارهٔ ایران میشنوم، شما با توجه به سنتون و دو تا بچه در یه جایگاه هستین و ایشون به عنوان یک پسر مجرد جوان، در یه جایگاه دیگه که یه خرده از موقعیت شما بهتره قرار داره. پس خیلی بعیده که الان بعد از سه ماه عقد، یهو بخواین اینجوری عکسالعمل نشون بدین. اگه هنوز برای مادرتون ناراحت هستین، خب اون مهم نیست و با زمان خوب میشه. اگه کس دیگهای رو دیدین و خوشتون اومده اما الان روتون نمیشه به من بگین، یا اتفاق دیگهای افتاده، خب باید راستش رو بگین؛ چون اگه نگین، یعنی شما دارین بهصورت غیرطبیعی عکسالعمل نشون میدین. اینکه یه روز خوبین و یه روز بد، شاید شخصیتتون دچار مشکل شده یا شاید کمیکالهای خونتون به هم ریخته و احتیاج دارین دارو مصرف کنین و باید پیش روانپزشک برین. بنابراین باید راستش رو به من بگین تا بتونم درست راهنماییتون کنم.

