سوال کامل مخاطب: من خانم ۳۳ سالهام، متأهل و بدون فرزند. ۸ ساله ازدواج کردیم قبلش هم دوست بودیم. رابطهمون همیشه چالش داشت اما همدیگه رو دوست داشتیم. الان خیلی سرد شدیم و فاصله افتاده بینمون. گاهی با حرف همدیگه رو میشکونیم، گاهی هم سکوت میکنیم. مدتیه به جدایی فکر میکنم اما همسرم تمایلی نداره و میگه «خودت تصمیم بگیر». بین دل و عقلم گیر کردم، کمکم کنید.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، من چندینبار گفتم ایکاش زودتر پیج رو شروع میکردم و ایکاش آدمها گوش کنن. وقتی کسی تجربهٔ پنج-شش هزار تا کیس مختلف رو داره و درس خونده، میدونه داره چی میگه؛ از روی سه تا تجربهٔ شخصیش صحبت نمیکنه. دوستیهایی که ختم به ازدواج میشه دوستیهایی که بیشتر از ۶ ماه تا یکسال طول کشیده معمولاً آخرش عاقبت خوبی ندارن و میرسن به جدایی؛ حالا یا جدا زندگی میکنن یا طلاق.
برای اینکه رابطهٔ زناشویی با رابطهٔ دوستدختری-دوستپسری دو تا چیز کاملاً متفاوته، مثل هم نیستن، دید آدم یکی نیست، توقع آدم یکی نیست و بعد از یه مدت دچار این سردی که شما میگید میشن.
همسرتون وقتی گفته که «خودت تصمیم بگیر»، اگه کسی واقعاً دلش جدایی و طلاق نخواد، دودستی میچسبه؛ یعنی این اختیار رو به شما نمیده که «من نمیدونم، من حرفی نمیزنم، خودت تصمیم بگیر». این حرف رو وقتی مردی راجع به هرچیزی یا راجع به طلاق، راجع به عوض کردن خونه، راجع به گرفتن ماشین جدید، راجع به بچهٔ دوم داشتن یا نداشتن، راجع به تغییرهای بزرگ به یه زن میگه، میخواد بار مسئولیت رو از روی شونهٔ خودش برداره.
این نیست که اون الان خیلی دوست داره بیتابانه با شما زندگی کنه. میخواد شما تصمیم بگیرید که دیگه بعدش «اما» و «اگر» و «چرا» نباشه… ما اگه قراره خونه رو عوض کنیم، من به شما بگم «این بودجهمونه، تو برو خونه رو انتخاب کن»، بعداً شما نمیتونید به من غر بزنید که «وای، این چه جاییه؟ وای، همسایههامون این، وای، سقفش اینجوری شد، لولهش اینجوری شد، الان ترافیک، الان از خونهٔ مامانم اینا دوره». هرچی بگید میگم: «عزیزم، خودت انتخاب کردی، من که نگفتم، من که نکردم».
خیلی راحتتره براشون؛ چون اون بار مسئولیت احساسی و عاطفی و اینکه «خب، الان این آدم جدا بشه، میخواد چیکار کنه؟» آزارشون میده و اذیتشون میکنه. میخوان اون مسئولیت رو دوششون نباشه. شما تصمیم میگیرید، طبق تصمیم شما میرن جلو. نه اینکه خدایی نکرده ناراحت نشن؛ هرکسی وقتی یه رابطهای رو داشته و چند سال طول کشیده، قطعاً از تموم شدنش و جدا شدنش ناراحت میشه. اما اینکه «من خودم ناراحتم و الان باید ببینم با زندگیم چیکار کنم» خیلی راحتتره تا اینکه «خودم ناراحتم، میخوام ببینم با زندگیم چیکار کنم، بعد چون من تصمیم گرفتم شما رو گذاشتم توی موقعیت، باید برای شما ناراحت باشم، عذاب وجدان هم بگیرم و فکر کنم شما الان باید چیکار کنید». برای همینه که به شما گفتن شما تصمیم بگیرید.
الان شما هنوز سنتون کمه و خیلی راه جلوتون بازه. من نمیگم لزوماً برای ازدواج مجدد منظورم نیست، برای هرکاری که میخواید بکنید: میخواید درس بخونید، میخواید مهاجرت کنید، میخواید کار کنید، اصلاً میخواید خودتون با خودتون باشید، میخواید وارد رابطههای جدید بشید. اگه واقعاً دارید به جدایی فکر میکنید، این رابطه با زمان، این حستون بیشتر میشه؛ یعنی اینجوری نیست که فردا یهو یه معجزه اتفاق بیفته، شما دیگه به جدایی فکر نکنید. رابطه یهجورایی تموم شده، ولی این عادت کردن و بودن طولانی با هم، بغل هم نگهتون داشته. از چیزی که شما میگید، من همچین فکری میکنم.

