سوال کامل مخاطب: من دختر ۲۰ سالهام. الان یک ساله با پارتنرم تو رابطهام. رابطهمون خیلی خوب بود؛ از همون اولش کلی مسافرت رفتیم، کلی صحبتهای عمیق داشتیم، تایمهای زیادی کنار هم بودیم، با اینکه ۳ ساعت فاصله هست بینمون. من و پارتنرم جدا از این یک سال، سه سال و خردهای همو میشناختیم، چون کارمون مربوط به هم میشد؛ ولی ماهی یه بار میومد محل کارم و همونجا میدیدمش، ولی هیچوقت مکالمهٔ غیرکاری نداشتیم تا پارسال که پیشنهاد کار داد بهم و همچنین پیشنهاد رابطه. همهچی خوب بود، فقط حساسیت زیادش سر گوشیش منو اذیت میکرد. همیشه حس اینکه داره پنهونکاری میکنه رو داشتم. هنوزم بهم دست میده که بهش میگفتم اینو، میگفت چیزی پنهون نمیکنم، یه سری چیزا رو نگفتم، به موقعش میگم. تا ۳ ماه قبل که بهم گفت: «من یه دختر کوچولو دارم، ازدواج کردم، ده ساله رابطهٔ عاطفی ندارم با زنم، فاصله میگیریم از هم. بچه ناخواسته بوده، منتظرم بچه به یه سنی برسه که بتونه درک کنه طلاق من و مادرش رو.» خب این موضوع رو گفت، من شوک شدم، ولی این مرد ۳۲ ساله شده، همهچیزم واقعاً حتی بچهش رو دوست دارم. ولی الان این موضوع اذیتم میکنه که تو یه خونه با زنش زندگی میکنه. اینکه بینشون چیا میگذره اذیتکننده هست برام، ولی با این حال سعی میکنم جوری که حالم بد نشه فکر کنم راجع بهش. ولی در کل نمیدونم کار درست چیه، باید چیکار کنم؟ بعضی وقتا حتی عذاب وجدان میگیرم که تو زندگی یکی دیگهام، ولی پارتنرم خیلی تایم میذاره برام، سعی میکنه بیشتر وقتا کنارم باشه. خیلی رابطهمو، پارتنرمو، حسی که بینمون هست و آرامشی که کنار هم داریمو دوسش دارم واقعاً. این فکرای منفی تو سرم اذیتم میکنه. اینم بگم حتی منو تایمهایی که بچهش و همسرش خونه نیستن منو میبره اونجا. میشه راهنماییم کنید؟
پاسخ طناز فرازی:
ببین عزیز دلم، اگه بخواد خانوادهاش رو بذاره کنار و وارد یک رابطهٔ جدید بشه، میشه. این خیلی حرف خطرناکیه که «منتظرم بچهام به یک سنی برسه که بتونه طلاق رو درک کنه و جدا بشیم». بچه وقتی خیلی کوچکتره، اتفاقاً بهتره؛ چون چیزی یادش نمیمونه و یک رابطهٔ عاطفی عمیق با پدرش نداره. بچهش هم دختره. ببین، دختر با پدر رابطه برقرار میکنه، رابطهٔ بسیار عمیقی هست. اگر بچهشون پسر بود، راحتتر بود؛ و هرچی که این دختر بزرگتر بشه، این رابطه با پدر عمیقتر و قویتر میشه و اون دختر میشه یک قدرتی که شما اصلاً نمیتونی جلوش وایستی یا باهاش مقابله کنی، چون جونِ پدرش براش درمیره. این بچه از خودشه، مال خودشه؛ همسرش نیست که بگه رابطهٔ عاطفی باهاش ندارم، میذارمش کنار. بچه در سن کم میتونه عادت کنه به یک چیز جدید، اما هرچی بیشتر بگذره بدتره. این از این موضوع.
دوم اینکه، اگر شما دارین ناراحت میشین از اینکه این آدم خونهش با زن و بچهشه، فکر میکنی اگر همسرش این مسئله رو متوجه بشه که همسرِ شرعی و قانونیشه، که ایشون اینهمه با شماست و شما رو میبره خونهش و این کارا رو داره انجام میده، چه حالی بهش دست میده؟ اون چی بگه؟ اونی که حق داره… متوجهی چی میگم؟ طبق فرهنگ ما و قانونهای ما و اون چیزایی که در کشور ما هست، اون حق داره، شما حق ندارین. اگر همسر ایشون بفهمه و عصبانی بشه، من نمیدونم ایشون با چه شرایطی ازدواج کرده. این خانم مهریه داره؟ نداره؟ چقدر مهریهش هست؟ میتونه اجرا بذاره؟ نمیتونه بذاره؟ اگر یهویی خانم بفهمه و مهریه سنگین باشه و بره بذاره اجرا و این آقا رو بدبخت و بیچاره کنه، اون موقع چی؟
یک ساله فقط از این رابطه داره میگذره. شما سنت بسیار بسیار کمه، خیلی هنوز زمان داری. من اگه جای شما باشم عزیزم، از توی یه همچین رابطهای که آخرش معلوم نیست میام بیرون. طرف داره به من میگه: «حالا صبر کن، حالا بچه بزرگ بشه، حالا الان این سنش، حالا تازه مدرسه شروع شده، حالا شد تینیجر، الان دم کنکوره، الان میخواد ازدواج کنه…» سر عقد و ازدواجش نمیشه جدا شد. یعنی تو همینجوری میخوای سالها بمونی؟
بعد عصبانی میشی و این عصبانیت و این توقعی که داری… تو همین الان هنوز یه ساله رفتی تو زندگی یه نفر اونم به صورت غیرقانونی، ازش توقع داری، ناراحت میشی وقتی زیاد اونجا باشه یا تو خونه باشه یا… «آی تو خونهش چی میگذره؟» ببین پنج سال دیگه چه حالی بهت دست میده. عصبانیت هم اون وقت بهش اضافه میشه و رابطهت رو به هم میزنه؛ فقط اون موقع دلبستهتر هم شدی، سنت هم رفته بالاتر و بدتره. الان راحتتر میتونی جدا بشی.

