سوال کامل مخاطب: من مادر و همسری ۴۷ ساله هستم و ۱۶ ساله که ازدواج کردم. متأسفانه در طول زندگیم قدرت تصمیمگیری ضعیفی داشتم و الان توی خیلی از کارها زمان رو از دست دادم. توی زندگی مشترکم، گاهی همراه نبودن همسرم و درک نکردن من اذیتم میکنه. گاهی اینقدر عرصه بهم تنگ میشه که تو خودم میریزم، چون میبینم پشتوانهٔ مالی ندارم. مادر دو تا دخترم و الگوی اونها هستم؛ با این ضعفها نگرانتر میشم. دعواها گاهی دیوونهم میکنه؛ بخصوص وقتی مشکلات زندگیم حل نشد و به مادرم گفتم، حل که نشد هیچ، بدتر هم شد و به بقیهٔ خانواده مشکلات زندگیمو گفت. خیلی خجالت میکشم و حالم خیلی بدتر شده.
پاسخ طناز فرازی:
ببین عزیزم، من متوجهِ اوضاعِ شما هستم. ازدواج کلاً کار سختیه و هرچی زمان میگذره، راحتتر نمیشه و معمولاً سختتر هم میشه. ۱۶ سال زمان خیلی خیلی خیلی زیادیه و این حسی که دارین خیلی طبیعیه. فکر نکنین که فقط شما هستین؛ بسیار بسیار بسیار طبیعیه که این احساسات رو داشته باشین و برای خیلی از آدمها پیش میاد. ولی خیلیها یاد میگیرن که اولویتهاشون رو عوض کنن؛ مثلاً بیشترِ توجهشون رو به بچهشون بدن، یه کار جدید رو شروع کنن، یه حرفهای رو یاد بگیرن یا یه زبانی رو یاد بگیرن.
به نظر من چون دخترای شما جفتشون تو سنِ بدی هستن یکیشون که یه سال دیگه کنکور داره، اون یکی هم تازه داره وارد دورانِ تینیجری میشه و هورمونهاش همه داره به هم میریزه، وقت خوبی نیست که آدم بخواد تغییر و تحولی ایجاد کنه. اینکه به خانواده گفتین، خب کار خوبی نکردین؛ ولی مردم یادشون میره . یه خرده دیگه زمان بدین؛ اگر حرفی نزنین و دوباره اینا نیاد بالا، چیزای جدیدتر میاد و این مسئله فراموش میشه.
من اگه جای شما باشم، چیزی به کسی نمیگم، توجهم رو میذارم روی دخترام و بعد از دخترام روی خودم؛ به ظاهرم میرسم، ورزش میکنم و یه فن جدید یاد میگیرم. اگه کار نمیکنین، میتونین در فکر این باشین که چه کاری از شما ساختهست. با تواناییهایی که دارین و موقعیتی که دارین، شروع کنین از خونه یا بیرونِ خونه. این خیلی بهتون کمک میکنه.

