سوال کامل مخاطب: من ۳۴ سالمه و همیشه تحت کنترل شدید خانواده بودم (بهخصوص مادرم). هیچوقت اجازهٔ آشنایی با کسی رو نداشتم؛ حتی خواستگار سنتی هم رد میشه. ۲ سال و ۴ ماه پیش یکی از همکارام بهم ابراز علاقه کرد. خیلی محترم و صبور بود، چند بار بیرون رفتیم، همیشه حد و حدود رو رعایت کرد. ولی مادرم از همون اول شدیداً مخالفت کرد (بهخاطر ظاهر، مذهب، همزبان نبودن و تحقیر جایگاه شغلیش).
کمکم فهمیدم خانوادهٔ اون آقا مشکلات جدی دارن (پدر معتاد و طلاق مادرش). بهش گفتم نمیخوام ازدواج کنیم و فقط دوست معمولی بمونیم. از اون موقع روحیهاش خیلی خراب شد، کارش رو رها کرد، از هنر هم فاصله گرفت. منم دچار عذاب وجدان شدم؛ چون هنوز ذهنم پذیرای ازدواج و زندگی مشترک نیست. از طرفی نمیتونم رهاش کنم، از طرف دیگه نمیتونم رابطه رو جدیتر کنم. الان خیلی سردرگمم و نمیدونم چه تصمیمی باید بگیرم.
پاسخ طناز فرازی: ببین عزیز من، شما نه مادر این آقایی، نه خواهرشی، نه روانشناسشی؛ بنابراین من خیلی متأسفم که ایشون حالشون بد شده. اولاً حال بدشون با این سرعت و شدت با چند بار بیرون رفتن، ربط صددرصد به شما نداره. گاهی ما حالمون بد هست از ۵ تا ۶ تا چیز دیگه، چیز هفتمی که اضافه میشه میشکنیمون؛ شما احتمالاً اون هفتمی بودین. همهٔ این حالتها بهخاطر شما نیست.
میگم بعدش هم هرچی که باشه، مسئولیتش با شما نیست. شما ربطی به این آقا ندارین و بنابراین میتونین همون «دوست معمولی» خودتون بمونین. اگر ایشون دوست معمولی رو نمیپذیره، هیچی؛ رابطه رو تموم کنین.

