سوال کامل مخاطب: ۳۱ سالمه و دو ساله که با آقایی که دو سال از خودم کوچکتره در ارتباطم. موضوع رو با خانوادهام مطرح کردم. تنها با یک بار ملاقاتِ ایشون با خانواده، اونا معتقدن که ما به درد هم نمیخوریم؛ چون سبک زندگی و فرهنگ ما متفاوته از هم. گفتن باید جدا شیم. از خانواده خواهش کردم فرصت بدن بار دیگه خانوادهها هم رو ببینن، ولی خانوادهٔ من گارد گرفتن و من رو تحت نظر گرفتن که با این آقا هنوز در ارتباطم یا نه. من تکفرزندِ خانوادهام و همیشه در رفاه بودم. پارتنرم شغل فنی داره و خانوادهٔ من اعتقاد دارن این ارتباط سختیِ زیادی به همراه خواهد داشت. به پارتنرم گفتم از هم فاصله بگیریم، اما اون معتقده باید صبر کرد و با خانواده دوباره صحبت کرد. الان باید چیکار کنم؟ دچار فرسودگی شدم.
در خانوادهٔ ما فرزندان از طرف خانواده حمایت میشن، ولی در خانوادهٔ پارتنرم هر کسی کار خودش رو میکنه. پدر من انتظار داره همون آرامش و رفاهی که در خونهٔ خودمون داشتیم رو در کنار پارتنرم داشته باشم و برام فراهم کنه. خانوادهٔ من میگن هیچجوره به هم نمیخوریم: سطح تحصیلاتی، نوع زندگی و فرهنگ خانوادگی. چون من خودم شاغلم و در رفاه کامل و همهچیز برام مهیا بوده، اما در مقابل پارتنر من در زندگیِ سختی رشد کرده و خیلی اوقات احساس «کم بودن» و «کافی نبودن» بهش القا شده؛ برعکسِ من که در مرکز توجه بودم.
پاسخ طناز فرازی:
سلام عزیزم. ببین، دوست داشتن و عشق و عاشقی و خواستن و اینا همه خیلی خوبه، ولی برای اینکه آدم یک زندگی در آرامش و خوب داشته باشه، کافی نیست؛ اصلاً کافی نیست. عشق و عاشقی نه پولِ دوا و دکتر میشه، نه پولِ واکسن بچه میشه، نه پولِ مسافرت میشه، نه پولِ خونه میشه، نه پولِ ماشین میشه. و حالا جز قسمت مالیش، اینکه ثبات نداره مهمه. من ممکنه انقدر شما رو دوست داشته باشم که الان با ماهی ۵۰ هزار تومان دارم زندگی میکنم، حاضرم بیام بهخاطر شما با ماهی ۳۰ هزار تومان زندگی کنم چون دوستتون دارم و از یه سری چیزایی که میخوام بگذرم. این یک موردشه؛ ولی به شرط اینکه ثبات باشه و بدونم این ماهی ۳۰ تا هست که بتونم برنامهریزی کنم برای زندگیم. این هیچ ربطی به پولکی بودن و مادی بودن و اینا نداره، اصلاً نه؛ اما وقتی یه ماه ۳۰ تا باشه، یه ماه نباشه، یه ماه بشه ۵۰ تا، یه ماه بشه ۱۰ تا، این همونطور که مامانتون بهتون گفتن، ثبات رو میریزه بههم. من شش ماهِ اول یه سیستم زندگی میچینم، عادت میکنی؛ مثلاً ماهی یه بار این کار رو انجام میدیم، دو ماه یه بار این کار رو انجام میدیم اینا بعد یهو یه دفعه سه ماه هیچکدوم از این کارا رو نمیشه انجام داد. الان سنت کمه و فقط خودت هستی و اگه ازدواج کنی همسرت اولشه، فشار بهت نمیاد. با بالا رفتن سن، انعطافپذیری کمتر و کمتر و کمتر میشه، بچه اضافه میشه و آدم در مورد بچهاش از چیزی نمیگذره؛ معمولاً عصبانی و خشمگین میشه وقتی روتین و سیستم بچه میریزه بههم. الان من بچه رو گذاشتم مثلاً پسره کلاس فوتبال، ۶ ماهه داره میره؛ الان این سه ماه نمیتونیم بذاریم فوتبال برای اینکه باباش کارش اینجوری شده، اینجوری شده، اینجوری شده. این قسمت اولش. از نظر اجتماعی الان فکر میکنی چیزی نیست، ولی وقتی رفت و آمدهاتون زیاد بشه، ببین هر کسی با آدمهای شبیه خودش میره و میاد. دوستای دورِ شما شبیه شما هستن، دوستای دورِ ایشون شبیه خودشونن. اصلاً هم خوب و بد نداره؛ ممکنه خانوادهٔ ایشون از نظر انسانی بودن، خیلی از خانوادهٔ شما بهتر باشن؛ اصلاً این به خوبی و بدی آدمها ربطی نداره. این به تفاوت طبقهٔ اجتماعی ربط داره و میگم چیز بدی نیست، فقط متفاوتیم. اون وقت شما میتونین با اون گروهی که خانوادهٔ ایشون و ایشون نشستوبرخاست دارن، بشینی پاشی؟ میتونی ایشون رو بیاری توی گروهی که مال خودتن؟ بعضی از اوقات خانوادهها همه با هم باید جایی برن خواهر و مادر و برادر؛ و میشه؟ نمیشه دیگه. اینا بعد از یه مدت شروع میکنه آدم رو اذیت کردن. مامانبابای شما راست میگن عزیزم، این درست نیست. حالا خیلی بامزهست، من یادمه سنم که کمتر بود، الان این توضیحی که دادی من رو یاد یه کتاب رمان انداخت نویسندهشم یادم نیست، ایرانی نوشته بودن به اسم «بامداد خمار»؛ که این دخترخانم عاشق یه پسرِ نجاری میشه و از خانوادهای بوده که خیلی راحت زندگی کرده بوده و فکر میکنه که این عشق و عاشقی اوکیه چون پسره هم خوبه و خیلی خوب کار میکنه و اینا و همهچیزش میریزه بههم. بنابراین من ازت خواهش میکنم من نمیگم بهت چیکار بکن. زندگی خودته، دست خودته؛ آدم ممکنه بخواد زندگیش رو به آتیش بکشه، ممکنه بخواد خیلی خوب ببره جلو، ممکنه بخواد یکم زجر بکشه، یکم بهش خوش بگذره؛ انتخاب با خودته. اما دارم بهت میگم اگر این کار رو انجام بدی… چون ببین من که مثل مامانبابات نیستم که بخوام روی تو تعصب خاصی داشته باشم یا طرف بگیرم یا این آقا رو دیده باشم که به دلیل خاصی این حرف رو بهت بزنم؛ من راستشو دارم بهت میگم: این کار، کار درستی نیست و حق با مادر پدرتونه عزیزم.

