سوال کامل مخاطب: من ۳۸ سالمه، مجردم و دانشجوی دکترا هستم. ۵ ساله که با استادم دوستم. توی این ۵ سال دانشگاه بودم (دو سال و نیم ارشد و بقیهش هم کار) و هر روز با استادم در ارتباط بودیم. اما الان تهران دانشجوی دکترا شدم و از شهر و استادم دورم. این دوری باعث نارضایتی و دلتنگی من شده. از طرفی شرایط ایشون هم یکم بههمریخته و خیلی دانشگاه نیستن. عملاً ما مکان دیدارمون رو از دست دادیم و هیچوقت توی ۵ سال گذشته بیرون نرفتیم. الان من ناراحتم، ولی ایشون میگن: «ما از اول صحبت کردیم و شما میدونی ما نمیتونیم با هم بیرون بریم؛ پس این تقاضا رو نداشته باش تا یه راهی پیدا کنیم.» این مسئله باعث شده بعد از ۵ سال که همهچیز اوکی بود، این چند ماه خیلی دلخوری پیش بیاد (البته در کمال ادب و احترام). ما توی این مدت ارتباط فیزیکی هم داشتیم. به به هم زدن رابطه فکر کردم، ولی واقعاً حالم بد میشه. از طرفی هم میگم ارزش این دوستی بیشتره و من باید افکارم رو کنترل کنم و توقع بیرون رفتن نداشته باشم؛ ولی گاهی دلم دیدار میخواد. ایشون نمیخواد همسرش متوجه بشه و من هم اصلاً قصد بههمزدن زندگی شخصی ایشون رو ندارم، ولی گاهی فکر میکنم چرا نمیتونه وقت بیشتری واسهٔ من بذاره؟ روحیات ما خیلی با هم اوکیه، همدیگه رو میشناسیم و دوست داریم. نمیدونم کار درست چیه؟
پاسخ طناز فرازی: ببین عزیز دلم، من که کارم اصلاً قضاوت کردن نیست، بنابراین وارد اون فاز نمیشم که کاری که داری میکنی درسته یا غلطه. ما همهمون آدمایی هستیم با پیشینههایی که مربوط به خودمونه، مثل اثر انگشتمون با هم کاملاً متفاوتیم و کارهایی هم که میکنیم و تصمیمهایی که میگیریم متفاوته.
اما اینو میتونم بهت بگم که چون با توجه به اینکه فرزند ایشون کوچیکه و سنش کمه، ایشون اصلاً و ابداً این زندگی و این خانوم رو ترک نخواهد کرد. نه الان، نه دو سال دیگه، نه پنج سال دیگه، نه تا ۲۰ سال دیگه. چون بچهشون دختره، دختر با پدر معمولاً رابطهٔ نزدیک داره. اگه پسر بود، بهت میگفتم پسرشون ۱۶، ۱۷ سالش بشه، ممکنه که باباش به سمت شما بیاد، ولی دختره.
اینو خوب خوب متوجه باش برای اینکه شما الان سنت زیاد نیست، کم هم نیست، تو این وسط قرار گرفتی و با بودن با این آدم تمام موقعیتهای دیگه رو از بین میبری. یه خانوم ۳۸ ساله با یه خانوم ۵۵ ساله حق انتخابهایی که داره کاملاً متفاوته، میفهمی منظورم رو؟ و این آقا هرگز زندگیش رو ترک نخواهد کرد چون دخترش مامان بابا رو دوست داره و ایشون هیچوقت نمیاد بگه که من خداحافظ، رفتم با ایشون برای اینکه دخترش رو هم از دست میده.
پس از الان باید بپذیری که هیچ عیدی، هیچ شب یلدایی، هیچ مناسبت خاصی… ممکنه حالا استثنا یه بار باشه، ها، ولی ۹۹ تا از ۱۰۰ تا رو ایشون با خانوادهش خواهد بود. و هر چی شما سنتون بره بالاتر، چون انعطافپذیری کمتر میشه و احتیاج به توجه و محبت بیشتر میشه با سن، اینا بیشتر و بیشتر و بیشتر اذیتت میکنه و طبیعتاً تایمی که ایشون برات خواهد گذاشت به مرور کمتر و کمتر و کمتر میشه.
چون بچهشون میشه نوجوان، بعد میخواد ازدواج کنه، بعد نوهدار میشن، بعد اینجا برن، اونجا برن، الان مهمون دارن، الان دامادشون میاد، الان این میره. این چیزی که تو از ایشون میخوای رو ایشون نمیتونن بهت بدن. حالا اگه اینجوریه که اینقدر خوبن که تو حاضری هیچکدوم از اینا رو نداشته باشی و نگیری و ادامه بدی، ادامه بده. اگه نه، الان که پیش اومده، میدونم خیلی برات سخته، ولی تمومش کن و به خودت فرصت بده که رابطههای دیگه بسازی.

