سوال کامل مخاطب: خانم دکتر، داره سنم بالا میره و لذتهایی که میشه تو این سن تجربه کرد رو ۵ سال دیگه نمیتونم داشته باشم؛ واسه همین غصهم میگیره. توی شهر کوچیک ما، موردهایی که گفتید واسه پیدا کردن کیس مناسب رو نمیتونم اجرا کنم؛ واقعاً ناراحتم.
دورهٔ بدی شده؛ حتی دوستای دختر هم سخت میشه پیدا کرد، حالا پسر که هیچی. بعد هم یه چیزی که هست، وقتی کل بچگی ما رو با داستانهای سیندرلا و سفیدبرفی بزرگ کردن، الان که بخوایم بپذیریم آدم مناسب سخت پیدا میشه یا شاید اصلاً پیدا نشه، خیلی درد داره؛ چون تو ناخودآگاهمون ثبت شده.
من الان ۲۸ سالمه، سال آخر پزشکی هستم ولی حتی یه مورد پیشنهاد نداشتم. تا حالا با یکی دو نفر هم رفتم سر قرار و خودم بهشون پیشنهاد دادم، تازه همونا هم خیلی زود فهمیدم تو زردن. کلاً پیشنهاد نداشتم؛ نه خوب نه بد، هیچی. و همین باعث میشه احساس کنم زشتم، مشکل دارم، اصلاً خواستنی نیستم و همهٔ این احساسهای بد جوری روم تأثیر گذاشته که نمیتونم روی خودم کار کنم و پیشرفت کنم.
حتی دیگه تمایلی مثل قبل به جنس مخالف ندارم حقیقتش، چون سن رفته بالا؛ ولی از این ناراحتم که یه بار زندگی میکنیم و اینطوری باید باشه. خیلیها از من کوچیکترن، اکثراً سکس دارن، ولی حتی یه آدم مطمئن نتونستم پیدا کنم که باهاش بتونم رابطه داشته باشم، حتی بدون اینکه حتماً بخوام با طرف ازدواج کنم. اصلاً یه وضعیتیه.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
سلام عزیز دلم! اولاً اینکه ۲۸ سال خیلی سن کمیه؛ کجا سنتون بالا رفته؟ اصلاً به نظر من که هنوز بچهاید. ۲۷-۲۸ سال و سن بالا؟ این چه حرفیه عزیزم، اصلاً همچین چیزی نیست.
دوماً اینکه اگر آدم بخواد توی کاری خیلی خیلی خوب بشه، معمولاً باید یه سری کارهای دیگه رو بذاره کنار. شاید شانس آوردین که تا الان کسی وارد زندگیتون نشده. پزشکی درس سختیه و دخترها چون حساستر و احساساتیتر از پسرها هستن، این کشمکشها و بالا پایین شدنهای روحی-روانی که با بودن در رابطه با جنس مخالف پیش میاد، بهصورت مستقیم توی زندگی دختر، زندگی روزمرهاش، درس خوندنش و همه چیزش اثر میذاره. برای همین خیلی هم ناراحت نباشین که تا حالا اتفاقی نیفتاده؛ چون راحتتر تونستین به درس و کارتون برسین.
مسئلهٔ بعدی اینه که عزیزم، من بارها و بارها گفتم اصلاً داشتن رابطه با یک جنس مذکر، سکس، ازدواج و رابطهٔ عاطفی طولانیمدت، اینها هدف و «باید» در زندگی ما نیستن. ما مسیرمون رو میریم؛ پیش اومد چه بهتر، پیش نیومد هیچ اشکالی نداره. برامون بزرگش کردن، ولی این فقط یه قسمتی از زندگیه، تازه قسمت خیلی بزرگیش هم نیست.
اون قسمت بزرگ اینه که من خودم رو بشناسم، بدونم چه کاری نه چه شخصی، چه کاری رو بسیار دوست دارم، با من و روح و روانم هماهنگه و بهم میخوره و شروع کنم به طرف اون کار حرکت کردن و یک مسیر رو برم. این مهمترین چیزه، چون تا آخر عمرمون باهامونه. همسر میاد و هست، بعضیها میرن، بعضیها صد دفعه ازدواج میکنن و جدا میشن. بچه میاد که از جون آدم برای آدم عزیزتره، ولی بزرگ میشه و میره سر خونهزندگی خودش. پدر و مادر هستن و انشاءالله هزار سال باشن، ولی یه زمانی میرن. خواهر و برادر میرن سر خونهزندگی خودشون و آدم میمونه و خودش.
من مخالف تنها بودن هستم و ما موجودات اجتماعی هستیم، موجوداتی نیستیم که تنها زندگی کنیم؛ ولی معنیش این نیست که بهخاطر اینکه تنها نباشیم، با هر کسی وارد رابطه بشیم و اگر تنها بودیم و نتونستیم این تنهایی رو خوب مدیریت کنیم، معنیش این نیست که کار اشتباهی کردیم.
بالاخره برای هر آدمی روی این کرهٔ زمین حداقل ۹ تا ۱۰ تا کیس مناسب وجود داره که بهموقع سر راهش قرار میگیرن، یا اون سر راه اون آدمها قرار میگیره، یا انتخاب میکنه یا انتخاب میشه و پیش میاد. حالا بعضیاشون رو دوست داریم، بعضیها رو دوست نداریم و میذاریم کنار؛ ولی بالاخره پیش میاد. برای همین شما عجله نکنین و از این حرفها هم به خودتون نزنین.
بزرگترین مشوق و بزرگترین دشمن هر آدمی خودشه و این صدای توی ذهنش. برای همین من ازتون خواهش میکنم که از این حرفها به خودتون نزنین. به خودتون زمان بدین، هنوز خیلی کوچولو هستین و خیلی وقت دارین. اینکه آی دختر دوست خوب هست یا نیست، اصلاً مهم نیست.
دوستای آدمم حتی دخترا، با هر دهه و با هر سنوسالی عوض میشن. اول دوستای دبیرستان، بعد میرن کنار میشن دوستای دانشگاه، بعد میرن کنار میشن دوستای وقتی آدم ازدواج میکنه دوستایی که اونا متأهلن، بعد آدم بچهدار میشه و اونا کمرنگتر میشن و میشن دوستایی که مامان باباهای دوستای بچههامونن، بعد اونا کم رنگ میشن و میشن دوستای سر کار. دائم اینا عوض میشن و هیچ چیز مهمی نیست؛ مثل شخصیت نیست که عوض نشه و بخوایم خودمون رو بکشیم تا روش کار کنیم. نزن از این حرفا.

