سوال کامل مخاطب: من تو ۱۵ سالگی ازدواج کردم و الان تو ۲۲ سالگی با دو تا بچه، درگیر شوهریم که مدام بهم بیاحترامی میکنه و دست بزن داره. تا الان فقط به خاطر بچهها تو این زندگی موندم و تحمل کردم، اما حالا خودش پاشو کرده تو یه کفش که طلاق میخواد! با این شرایط و با دو تا بچه باید چیکار کنم؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
من خیلی خیلی خیلی متأسفم برای این اتفاقی که افتاده، خیلی متأسفم. چون همه داستانو نمیدونم، شما نگفتین چرا همسرتون الان طلاق میخواد، فقط یه سری اطلاعات راجع به ایشون به من دادین، ولی دلیل اینکه الان طلاق میخوان[و] نگفتین و راجع به خودتونم هیچی نگفتین. منم دوست ندارم یکطرفه به قاضی برم؛ بنابراین راجع به اینکه این طلاق درسته یا غلطه نیست، اینکه شما توش سهمی داشتین یا فقط ایشون سهمی داشتن، هیچ صحبتی نمیکُنم.
در مورد اینکه همسر آدم بخواد به آدم فشار بیاره و بگه طلاق میخوام (چه از طرف زن باشه چه از طرف مرد)، آدم میتونه یه هفته دو هفته باهاش صحبت کنه در آرامش؛ نه با گریهوزاری و التماس، نه با جیغ و دعوا، و زمان بخواد. بگه مثلاً: «دو هفته سعی کنیم این مسئلهای که پیش اومده که بهخاطرش داریم طلاق میگیریم، سعی کنیم حلش کنیم. دو ماه وقت بذاریم سعی کنیم حل کنیم.» اگر نشد، بعد. و واقعاً توی اون وقتی که میذارن که این مسئله رو برطرف کنن، هر دو طرف (یا اون طرفی که شاید بیشتر مقصره) واقعاً سعیشونو بکنن. اگر بعد از اون زمانِ تعیینشده، حل… نشد، درست نشد، خب درست نمیشه دیگه. وقتی درست نمیشه، نمیتونیم بمونیم.
اگرم که آدم بره و با پارتنرش، با همسرش صحبت کنه و زمان بخواد و طرف پاشو کرده باشه توی یک کفش که: «نه، زمانم نمیدم، دیگه همینه که هست!»، از کسانی که همسر آدم قبول داره (یعنی اگه همسر من عموی خودشو قبول داره برم پیش عموی خودش، مامانشو قبول داره مامانش)… پس میگم اول سعی میکنم زمان بگیرم برای مسئله کار کنم (حالا با کمک مشاور، خودمون تکی، هر مدلی که میشه). نشد، از کسی که قابلاحترام و اعتماد هست برای اون کسی که پاشو کرده توی یک کفش میگه طلاق میخوام بگیرم یا باید بری، میریم پیش اون، از اون خواهش میکنیم بیاد وساطت کنه که این زمان رو برای ما بگیره. یعنی درهرحال ما به اون زمانه برای حل مسئله و ایجاد تغییرهای مثبت احتیاج داریم.
اگر اونم کار نکرد؛ یعنی این آدمی که بزرگتره و طرفِ من قبول داره، اونم حرفشو رد کرد یا کسی نبود نیومد، متأسفانه متأسفانه چارهای جز جدا شدن نمیمونه. چون جایی که ما رو نخوان (یا من کسی رو نخوام)، نه اون آدم میتونه بهزور بمونه، نه من میتونم بهزور بمونم. زندگی داغون میشه و یک چشم اشک، یک چشم خونه و مثل مردنِ تدریجیه. طلاق خوب نیست و من همیشه پیشنهاد میکنم که واقعاً تا جایی که میشه آدم سعی کنه درستش کنه؛ مگر اینکه بین بد و بدتر بخواهیم بد انتخاب کنیم که طلاقه. بدترش اینه که تو خونه طرف کتک میخوره، آسیب فیزیکی داره میبینه، بچهها دارن اینو میبینن، چیزای اینجوری باشه.
اما اگر کار به جایی برسه که طرف منو نخواد، نمیشه موند و نمیشه زندگی رو ادامه داد. میدونم الان ممکنه که یهسری بیان بگن که: «نه پس حق و حقوقم چی میشه؟ این چی میشه اون چی میشه؟» اگه حق و حقوقی دارین و هست، سعی کنید حق و حقوقتون رو از طریق قانونی و از طریق درست بگیرین. چون با دادوبیداد و دعوا و «نه من نمیرم و نمیتونی بیرونم کنی» و اینا که آدم حق و حقوقشو نمیتونه بگیره؛ فقط کار رو برای خودش و اون آدم سختتر میکنه.
و حالا اون آدم که منو نمیخواد که دیگه از این لحظه به بعد برای من مهم نیست، ولی خودم که حداقل باید برای خودم مهم باشم. خودم دیگه نمیذارم از این بیشتر بخواد غرورم لطمه بخوره، عزتنفسم بیاد پایین، آسیب روحیروانی ببینم. برای همین بهتره بیام بیرون و بعد حقوقم رو… یعنی از خونه بیام بیرون و بعد حقوقم رو که گرفتم جدا بشم. حالا اینکه چهجوری جدا بشیم، چه چیزایی رو بخوایم، با بچهها چهکار کنیم، اون دیگه یه بحث خیلی طولانیِ دیگهست.
اما من اینو راجع به دوستدختر دوستپسری هم گفته بودم؛ جایی که کسی ما رو نخواد یا ما یک شخص رو نخوایم، موندن کار درستی نیست؛ چه بهخاطر عذابوجدان، چه بهخاطر اجبار. گاهی میشهها؛ یعنی یه موقعی هست من نمیخوام با آقا یک زیر یک سقف زندگی کنم، ولی مسئله در حد کتک و کتککاری و آسیبهای فیزیکی نیست، محیط خونه آرومه، بچه داریم، راه رفتن ندارم، پولم ندارم، حامی هم ندارم، مجبورم که بمونم (ولی من نمیخوام باشم و خودم مجبورم بمونم). ولی اگه کسی نمیخواد من باشم، چرا برای چی بمونم؟ سخته متوجه هستم، ولی نمیشه جایی که آدم رو نمیخوان آدم بهزور بخواد بمونه.

