پاسخ: دکتر طناز فرازی
این چند تا مبحث رو باید راجع بهش صحبت کنیم بهخاطر این سؤال. اولاً اینکه من یه کلیپ گذاشتم که اگر که بچه میخواهید ازدواج کنید؛ اگر نه چه کاریه واقعاً؟ مگه اینکه آدم یه جایی باشه که نمیشه، خانواده مذهبیِ هستن سنتیاند، در شهر کوچک باید ازدواج کرد. ولی اگر جایی هستید که بدون ازدواج میشه، اونجوری دیگه تمدید کردن و اینام نداره.
اگه توی یه فضای فکری هستیم که من ارتباطم با یه نفر مدتزمانش چند ساله و بعد از چند سال بعد تجدیدنظر کنم (یعنی خب بچه نمیخوام، تعهد دائم ممکنه نخوام)، مگه میشه با مهریه و بچه و عقد و عروسی و اینهمه خرج و «خونه بگیر و درست کن» و اینا، ۵ سال یه بار تمدید کنیم؟ ۱۰ سال یه بارم نمیشه تمدیدش کرد! مگه میشه بعد از ۱۰ سال من بیام بشینم بگم: «نه دیگه میدونی عزیزم، درسته الان ما مثلاً سه تا بچه داریم، این خونه رو گرفتیم، این کار رو کردیم، ولی نه دیگه، دیگه جدا شیم؛ چون من الان دیگه بعد از این ۱۰ سال نمیخوام تمدیدش کنم!» این اصلاً هیچکجای دنیا هم این کار نمیکنه. این از این قسمتش.
اما روانشناسانی هستند که میگن طول عمر یک رابطه عاطفیِ خیلی فوق العاده ، یهجایی بین ماکسیمم ۵ تا ۷ ساله. با این قسمتش من موافقم. ما وقتی که از یهکسی خیلی خوشمون میاد و بعد دوسش داریم و بعد بسیار بسیار دوستش داریم (من که کلمه «عشق»و استفاده نمیکنم؛ چون به نظر من این کلمه حرمت داره و ما اینقدر الکی ازش استفاده کردیم که اصلاً معنیش رو من فکر کنم این شاعرای ما بیچارهها یعنی اگه بودن و میدیدن از این کلمه اینجوری داریم استفاده میکنیم، روزی هزار بار خودشونو میکشتن! عشق اصلاً توی خط دیگهست، یه رده دیگهست و آنچنان گذشت و صبر و تحمل و ندیدن و اینجور چیزا داره که خیلی کم هستن افرادی که این توشون، تو شخصیتشون تعریف شده باشه و بتونن عاشق بشن).
پس اون که هیچی؛ دوست داشتن زیاد، حتی وقتی دوطرفه باشه (یعنی من طرفو دیدم خوشم اومده خیلی دوسش دارم و برعکس)، این رابطه خیلی خوب شروع میشه. و وقتی ما میریم زیر یک سقف و شروع میکنیم با هم زندگی کردن (نه وقتی که از هم دوریما! زیر یه سقف که رفتیم یا ارتباطمون خیلی خیلی زیاد شد)، یهجایی از یه سالونیم دو سال تا نهایتش ۷ سال، این تبوتابش و این عشق و عاشقی و این علاقه شدید میخوابه، آتیشش میخوابه. نرمالم هست. مال هیچکس اینجوری نیست که از اون روز اول هفته ۱۴ بار با هم رابطه فیزیکی داشته باشن و همهجا با هم بگن بخندن، بچهها بعد از ۲۰ سالم نگاه میکنین هنوز همینجوری باشه! نه؛ چون دیگه از هم خوششون نمیاد؟ نه برای اینکه بحث زمان هست، بحث عادت هست، بحث تغییرایی که در زندگی به وجود میاد هست، فشارهایی که اضافه میشه (بچه، خانوادهها، سن و سال، اتفاقهای خوشایند، اتفاقایی که خیلی خوب و خوشایند نیستند)، اینا فرم و حالت رو عوض میکنه.
و بهجای اون دوستداشتنِ شدیدِ آتشینِ هیجانی، احترام میاد، حس قدردانی میاد، دلبستگی میاد، وابستگی میاد. اون چیزی که از اون حرارت کم میشه، این چیزای دیگه مثل احترام، قدردانی، میگم وابستگی و دلبستگی جاش رو پر میکنند و یکسری هدفهای مشترک، مثل اینکه ما با هم میخوایم الان مثلاً این کمپانیو بزنیم، یا با هم میخوایم بچهدار بشیم، یا بچهدار شدیم بچه رو بزرگ کنیم، باعث میشه که دو نفر برن جلو. اون درسته که این نوع احساسی طول عمر داره و بعد از یک مدت میخوابه.
برای همینم من همیشه میگم مرغ همسایه غاز نیست! ما با یهکسی زندگی کردیم ۱۵ سال، الان خب آره، زودتر از دستش ناراحت میشیم یا ممکنه عصبانی بشیم، بههم بریزیم، بالاخره خیلی اتفاقات تو زندگی برای ما دوتا افتاده. بعد یهجایی مثلاً حالا من چون خانمم مثال خانوما رو میزنم (برای مردها هم اتفاق میافته، شاید خیلی بیشتر از خانمها)، من مثلاً زنونه یه مسافرت میرم. بعد تو اون مسافرت یهجا که رفتم مثلاً کنار دریا رفتم شنا کنم یا اصلاً رفتم رستوران، یک آقایی میاد و شروع میکنه به من محبت کلامی کردنِ خیلی زیاد: «وای تو چه خوشگلی، چه نازی، چه باهوشی، چقدر لباست قشنگه، وای من اصلاً آدمی مثل تو ندیدم!» بعد مثلاً صحبت گرم میشه، یهو دو سه ساعت باهاش حرف میزنیم: «وای تو مثلاً چه زنی هستی، چه نمیدونم حالا نقشهایی که داریم، چه مثلاً کارمندی هستی، چه دکتری هستی، چه اینی چه فلانی، من خیلی تو رو دوست دارم» و اینا.
ما یهو از طرف خوشمون میاد، از فکر بیرون نمیاد. بابا فقط حرفهها! این آدمه منو تو سختی ندیده، چاق شدم رو ندیده، با حال بد ندیده، بعد از زمانی که کسی فوت کرده من دوسش داشتم ندیده، بالاپایینای روحیمو ندیده، عصبانیتمو ندیده، اصلاً نمیدونه منِ واقعی چیه! اون یکی دیده و هست و بالاپایینم داریم، جروبحثم داریم، دعوام داریم. این خب تازه اومده چهار تا کلمه میگه. معلومه همه دوست دارن، همه از تعریف لذت میبرند، همه از یه نگاهی که به آدم میگه: «واو تو چقدر خوشگل و خوشهیکلی» خوششون میاد. هر آدم نرمالی دوست داره. اما لذت بردن و خوشاومدن از اون تعریف به این معنی نیستش که من باید روش اقدامی انجام بدم. یه تعریف من میشنوم، انرژی مثبتشو میگیرم، کیفشو میکنم، تموم میشه میره.
و با اون آدمی که سالهاست تو زندگیمه مقایسهاش نمیکنم. نه، من با تمدید یا اینکه بشینیم صحبت کنیم ببینیم ازدواجمونو باید از سه سال، ۵ سال، ۶ سال تمدید کنیم اصلاً موافق نیستم؛ آدم وقتی تعهد میده سر حرفش میمونه، بچهبازی که نیستش که. و در مورد اینکه اون عشق و علاقه آتشین یا دوست داشتن زیاد یه مدتزمان داره و بعد کاملاً شکل و فرمش عوض میشه، با این هم موافقم.

