سوال کامل مخاطب: من یه آقای ۴۰ سال هستم و ۶ ماهه با خانمی که قبلاً ازدواج کرده و بچهش پیش پدرشه، در ارتباطم. خیلی کنارش آرامش دارم، ولی وقتی بحث ازدواج رو تو خونه مطرح کردم، خانوادهام مخالفت کردن. منم اومدم این مخالفت رو به خودش گفتم! از اون روز به بعد، با اینکه بهش قول دادم همه چی رو درست میکنم و میام خواستگاری، خیلی باهام سرد شده. الان باید چیکار کنم تا دوباره بهم اعتماد کنه و رابطهمون مثل قبل بشه؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
حالا قبل از اینکه بهشون بگم که باید چهکار کنن، اولاً که ببینین وقتی که خانواده مخالف باشند، من اصلاً… با اینکه کسی… بارها راجع بهش حرف زدیم و پست هم گذاشتم، که صرفاً به این دلیل که کسی جدا شده یا جدا شده و بچه داره، ما یه ضربدر روش نمیکشیم. که خیلی از اوقات اتفاقاً این مسئله ممکنه که به نفعمون کار کنه؛ چون اون آدمِ مقابل یکسری تجربهها داره که شاید باعث بشه که در این زندگی جدید خیلی بهتر باشه، خیلی بهتر رفتار کنه. برای همین لزوماً چیز بدی نیست. اینکه مثلاً یه نفر تو دو سال سه بار جدا شده، ازدواج کرده جدا شده، ازدواج کرده جدا شده، اون بله، آدم میره تحقیق میکنه. ولی اینکه بگیم برای اینکه من ازدواج کردم بچه دارم پس انتخاب بدی هستم، خلاصه بد نیست این تیکه قبل. و روی صحبتم با خانوادههایی هست که فرزندی دارند که میخواد با یه آدمی که جدا شده ازدواج کنه.
حالا در مورد اینکه ایشون رفتن و به اون خانم گفتن که: «من خانوادهام مخالفت کردن»، خب آخه اصلاً برای چی ما باید بریم به یک نفری که دوستش داریم و باهاش اوکی هستیم، قبل از اینکه زمان خواستگاری برسه، قبل از اینکه ما حرفامونو زده باشیم، بهش بگیم: «آقا، من رفتم به خانوادم گفتم، خانوادم مخالفن»؟
خب معلومه اون، بهخصوص با این تجربه جدا شدنی که داره، مشخصه میترسه، میره عقب وایمیسته؛ چون دلش نمیخواد دوباره یه تجربه سخت یا سنگین دیگه داشته باشه. معلومه میره! یعنی اشتباه کردین که گفتین. این چیزا رو آدم خودش با خانواده خودش مسئله رو حل میکنه و لازم نیست به طرف مقابل چیزی بگه؛ مگر اینکه اون طرف مقابل هی از من بخواد بپرسه یا هی بخواد گیر بده که: «چی شد، چی شد، چی شد؟ چرا خواستگاری نمیاین؟ چرا ازدواج نمیکنین؟ چرا حرفی نمیزنین؟» که من بخوام بهش بگم: «من خانوادهام الان مخالفن، دارم سعی میکنم خانوادهم رو راضی کنم که بیایم خواستگاری.» در غیر این صورت، لازم نیست من بهش بگم.
مسئله بعدی اینه که حالا الان که گفتیم، چیکار کنیم؟ خب، یکی از راههاش محبت کردن بیشتره که اون احساس امنیت عاطفی که طرف تو رابطه میخواد و امنیت روانی از این نظر که «من هستم و جایی نمیرم» رو بهش بدیم. این احساسِ این خانم خیلی هم ربط به این داره که من چقدر به خانوادم نزدیکم. هرچقدر من به خانوادم نزدیکتر باشم، ترس طرف و سرد شدن رفتارش بیشتر خواهد بود؛ چون ناامیدتر میشه. یعنی این سردیِ رفتارش مربوط به شما و دوست نداشتنِ شما نیست، از ترسِ نشدنه.
بنابراین اگر شما خیالشون رو راحت کنید که شما هستین و جایی نمیرین و دارین صحبت میکنین، و خب پدر مادر یهخرده سنشون بیشتره، تفکراتشون یهخرده قدیمیتره، این اطمینانو بهشون بدین، ایشونم اوکی میشن.

