سوال کامل مخاطب: من یه خانم ۳۰ سال هستم و از همکار سابقم که ۴۰ سالشه خوشم میاد. گهگداری تو اینستاگرام با هم چت میکنیم، ولی حس میکنم مرد نسبتاً مغروریه. آیا فرستادن کلیپهای خندهدار برای شروع صحبت و جلب توجهش کار درستیه؟ کلاً چطوری باید به یه مرد مغرور سیگنال بدم و بهش بفهمونم که ازش خوشم میاد، بدون اینکه خودم رو سبک کنم؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
خب اینم هزار بار گفتیم؛ چرا دلتون میخواد همیشه غیرمستقیم به آدما بگین که چه حسی دارین، یا ازشون چی میخواین، یا چهکار دوست دارین بکنن؟ آدم همون اول خیلی بهصورت رک، واضح و مستقیم به طرف میگه: «من اینو میخوام» یا «ازت خوشم میاد» یا «این کارو دوست دارم بکنم» یا «اون کارو دوست دارم بکنم»، تموم میشه میره. چرا هی بپیچیم لای زرورق؟ چرا عجیبغریب رفتار کنیم؟ چرا نگیم؟ چرا غیرمستقیم بگین بهش؟ اتفاقی نمیافته!
اگرم الان میخواین بگین که: «وای نه، اگه بهش بگم غرورم…»، این غروری که دارین حرفشو میزنین، اسمش غرور کاذبه. یعنی چی غرورم؟ آدم از یکی خوشش میاد، اگه نمیدونه که اون طرف فهمیده یا نفهمیده، خب رک ازش میپرسه دیگه. میگه: «آقای محترم، من دلم میخواد بیشتر شما رو بشناسم، دوست دارم بیشتر باهاتون آشنا بشم، دوست دارم ببینمتون.» اون یا میگه بله یا میگه نه. اگه گفت بله که هم من خوشحالم و هم اون خوشحال؛ اگرم گفت نه، تکلیفم روشن میشه، یکی از «اگر»های زندگیمم میره کنار. بعداً به خودم نمیگم: «وای اگه میگفتم، اگه اینجوری میشد، اگه اونجوری میشد، اگه این کارو میکرد چه اتفاقی میافتاد؟»
یا از اون اول آدم به طرف میگه: «ببین، من پول برام مهمه» (اگه واقعاً هست). اگه نه: «ببین، من برام مهمه که تو حتماً هر روز ۱۰ دقیقه یه ربع با من تلفنی صحبت کنی، من دوست دارم. من خیلی دلم میخواد هفتهای یه بار باهات برم بیرون؛ مهم نیست بریم راه بریم، کافیشاپ بریم، این بریم، اون [بریم]، ولی واقعاً دلم میخواد هفتهای یه بار ببینمت.» چیزایی رو که دوست دارین به طرف بگین. قرار نیست طرف همشو انجام بده.
حتی خوشاومدنم میشه گفت؛ چه آدم پسر باشه چه دختر. چیزهایی رو که میخواین و انتظار دارین و دوست دارین بگین. آدمای مقابل ما غیبگو و پیشگو و جادوگر نیستند که بفهمن من از چه رنگی خوشم میاد، چه کادویی دوست دارم، کجا دوست دارم برم، کجا دوست ندارم برم، چه رفتاری رو دوست دارم، دلم میخواد بغلم کنه، دلم نمیخواد بغلم کنه، شب دوست دارم حرف بزنم، نمیخوام حرف بزنم.
آدم آنچه را که دوست داره و اون چیزی رو که میخواد، همون اول (که اینقدر دلبستگی زیاد نشده که آدم بد بخواد تحمل کنه، بعد تحملش یهجا تموم شه، بعد هر دو نفر بزنن همدیگه رو یهجوری ناراحت کنند که تو خیابون همو میبینن سلامم به هم نکنن، همدیگرم تخریب کنن، پشت سرمم حرف بزنن). من میگم قرارم نیست شما تمام اون کارایی رو که من دوست دارم همه رو انجام بدین؛ اصلاً بعضیاشو انجام میدی، بعضیاشو نمیتونی، بعضیاشو میتونی، ولی حداقل اونهایی رو که میخوای انجام بدی و در توانت هست، اونجوری انجام میدی که من دوست دارم.
اگه میخوای بری برا من کادو بخری، من بهت گفتم من از رنگ قهوهای و سرمهای اصلاً خوشم نمیاد، اون کادویی رو که میخری حواست هست که: «آقا، اگه میخوام براش مثلاً یه شال دور گردن بگیرم (الان زمستونه)، قهوهای و سرمهای توش نباشه.» چرا نگم که طرف بره وقتم بذاره، هزینم بکنه، بعد یه شال قهوهای بگیره، بعد که آورد من کادو رو باز میکنم بهجای اینکه خوشحال باشم، قدردانی کنم، تشکر کنم، یه قیافه بگیرم که بعد اونم بگه: «بابا عجب آدمیه، من وقت گذاشتم رفتم اینا، آخرش این!»
اگر ما ایگومون اینقدر بزرگه، یا غرور کاذبمون اینقدر زیاده، یا هنوز اینقدر به این شجاعت نرسیدیم که اون چیزی رو که میخوایم بتونیم خیلی رک، راحت و راستش رو به طرف مقابلمون بگیم، وارد رابطه نشیم. من خیلی این حرفو میزنم؛ یعنی هنوز به اون بلوغ نرسیدیم، هنوز نمیتونیم. به سنم ربط نداره؛ یکی هست ۴۰ سالشه هنوز بچهست، نمیتونه رابطه رو هندل کنه، نمیتونه از پسش بربیاد.
مگه میشه من نتونم حرفمو راحت به شما بزنم بعد بخوام بیام وارد یک رابطه بشم؟ مگه رابطه شوخیه؟ با هم بودن مگه شوخیه؟ اینا کارای سختیه. ما فقط وقتی که اوکی نیستیم، این سختیاشو هی برا خودمون بیشتر میکنیم؛ هم خودمونو آزار میدیم، هم یه بنده خدای دیگه رو.

