سوال کامل مخاطب: با یه پسر ۲۴ ساله به مدت ۴ سال تو رابطه هستم. دست روم بلند میکرد، چهار سال تموم شک داشت و چکم میکرد. همش محدودیت داشتم، نمیتونستم با دوستام باشم. حتی باشگاه میرفتم، اینقدر تصویری زنگ میزد و اذیت میکرد، بهخاطر اینکه روانم آروم باشه ول میکردم و دیگه نمیرفتم.
ولی با تمام این وجود، هر بار که میخواستم رابطهمون رو تموم کنم، فقط چیزای خوبش یادم میاومد و کار و رفتارها، قربونصدقهها و کادوها و روزهای خوب. و هر بار رفتم سمتش، دوباره همین بددهنیها، کتکها و اینا رو شروع کرد و میگفت: «تو باعثش شدی ولی دست خودم نیست.» با مادرشم همین رفتارو داره؛ شک داره، میزنه و گل هم مصرف میکنه از ۱۴ سالگی. هر بار بهش گفتم نکش، تهش به جنگ و دعوا و کتککاری و اینکه «به تو ربطی نداره» رسیدیم.
راجع به دست بلند کردنشم باهاش صحبت کردم، میگه: «من دوست دارم میزنم!» و میگه: «اگه میخوای نزنمت، کنارت نمیتونم بمونم؛ خودت درست رفتار کن که من نزنمت.» اعتمادبهنفس منو گرفته، میگه: «تو نباشی ۱۰۰ تا بهتر از تو هست، ولی تو رو هیچکس نمیخواد و تحمل نمیکنه.»
پاسخ: دکتر طناز فرازی
خب ببین عزیز من، دختر گل، طرف از ۱۴ سالگی اعتیاد داره به گل یا حالا هر چیز دیگهای. اعتیاد یک مشکل پایهای و اساسیِ روانیِ بسیار بسیار ریشهای رو داره به ما میگه. خودِ اعتیاد و وابستگی به یک ماده مشکلی نیست؛ ما اونو تو ۳ هفته، ۴ هفته، ۵ هفته، نهایتاً ۶ هفته میتونیم از بین ببریم. وابستگی به اون مخدر مشکل نیست، مشکل اینه که اصلاً من چرا در وهلهٔ اول سراغ اون مخدر رفتم؟ این، اون ریشهٔ مشکل است که درمان کردنش کار هر کسی نیست و کار بسیار بسیار سختیه که ریشهیابی بکنه آدم و اون مشکلو برطرف کنه. این اولیش.
دومیش، داره میزنتت! خیلی هم رک و راست، بدون رودربایستی. حالا باز خدا خیرش بده، آدم راستگوییه، داره میگه: «آقا، من الان میزنمت، بعداً هم میزنمت، تا هزار سال دیگه هم میزنمت! نمیخوای نزنمت، از بغل من برو. من دوست دارم، من از زدن خوشم میاد!» حالا به هر دلیلی، من اصلاً نمیخوام وارد مسائل روانیِ اون آدم بشم.
شما یا عزتنفست خیلی خیلی پایینه، یا در خانوادهای بزرگ شدی که کمبود محبت خیلی شدید داشتی. و با وجود اینکه داری یه رفتار اینجوری میبینی که میدونی هم درست نمیشه؛ طرف داره بهت لفظی توهین میکنه، فیزیکی میزنتت، دوران خوب و خوش آنچنانی باهاش نداری، با خانواده خودشم همین رفتارو داره، یعنی این یک قسمتی از شخصیتش شده؛ شما چی رو دقیقاً دوست داری تغییر کنه؟ الان از من چی میخوای بشنوی؟
یا اصلاً به کسی غر نزن، هیچی، لامتاکام، ابداً! نه پیش من، نه مامان بابای خودت، نه خواهرت، نه برادرت، نه دوستات، نه هیچ روانشناس و مشاور دیگهای، غر نزن! لامتاکام حرفی نزن، سکوتِ مطلق! چون دقیقاً با چشم باز میدونی که داری وارد چی میشی و میدونیم که این آدم تغییری نمیکنه. اگر انتخابت این آدمه، دیگه غر زدن نداری. میدونی چیه، دوست داری، داری میری توش؟ برو!
اگر هم دوست نداری، همین الان بیا بیرون. برای چی اصلاً موندی تو این رابطه؟ برای دو تا… یعنی من اصلاً نمیفهمم، برا دو تا کادو واقعاً؟! یعنی تو تو اینا داری میگی که «کارها، خوبیاش یادم اومده، قربونصدقهها و کادوها»… من تو رو بزنم لهولوردت کنم، بعد بگم «آقا قربونت»؟! آخه این چه حرفیه؟! کادو؟! یعنی تو حاضری طرف بهت توهین بکنه و بزنتت و پدرتم دربیاره، ولی اگه کادو بهت بده اوکیه دیگه، اشکال نداره؟

