سوال کامل مخاطب: من مادر یک دختر خانم ۲۱ ساله هستم. دخترم حدود یک سال با یک آقای ۳۰ ساله که بیماری اماس و لکنت زبان دارن آشنا شدن که اصرار به ازدواج با این آقا رو دارن. ولی متاسفانه به دلیل بیاحترامی که ما از طرف خود این آقا و خانواده ایشان دیدیم، راضی به این ازدواج نیستیم. چهجوری میتونم دخترم رو از این ازدواج منصرف کنم و آیا اصلاً این رابطه درست هستش؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین، شما اطلاعاتی که به من دادین خیلی کمه؛ من واقعاً با این اطلاعات نمیتونم هیچ حرفی به شما بزنم. برای اینکه میگین بیاحترامی که از طرف خود این آقا و خانوادهاش شده… خب چه بیاحترامی شده؟ شاید شما یعنی هیچ کاری نکرده، یهو اومدن بهتون بیاحترامی کردن؟ بیاحترامی از چه نوعی بوده؟ آدم که آخه مثلاً خُل نیستش که یهو من شما رو ببینم بگم «سلام»، بعد یه ضربم بهتون بیاحترامی کنم!
معمولاً یه قبل و بعدی داره، یه اتفاقی افتاده، وگرنه آدم نرمال که همچین کاری نمیکنه. و باید اینو برای من بیشتر توضیح بدین که من بتونم بهتر کمکتون کنم.
دخترتون سنش نه خیلی کمه، نه کافی؛ یعنی اگه صبر کنه تا ۲۵-۲۶ بشه، بهتر میتونه برای زندگی و ازدواجش تصمیم بگیره. کاری که میتونیم بکنیم اینه که دخترتونو بنشونین؛ بدون تهدید و دعوا، نه[اینکه بگید «ما نمیخوایم» و «اجازه نمیدم» و «با این ازدواج کنی طردت میکنم» و «به ما بیاحترامی کرد» و این مسئله الان خیلی به شما و پدر دختر مربوط نمیشه؛ این دختر قراره با یک نفر کل عمرش رو زندگی کنه، بنابراین آدم خودش رو از این میدان میکشه بیرون و سعی میکنه بدون قضاوت به مسئله نگاه کنه.
مادر دخترش رو مینشونه (چون اون در جریان کل اتفاقا هست که چی شده که بیاحترامی شده دیگه) ازش میپرسه که: «شما به چه دلیلی میخوای با این آقا ازدواج کنی؟»
اگه گفت «نه، من دیدمش عاشقش شدم، خوشم میاد»؛ خب این اصلاً دلیل لازم و کافی برای ازدواج نیست، باید بیشتر بررسی بشه. ولی اگه یهو دخترتون ۱۴ تا دلیل آورد، دلیلهای قانعکننده و حرفش منطقیه؛ منِ مادر و منِ پدر که بهم بیاحترامی شده، چون دخترم برام عزیزه و اولویته و میبینم که حرفاش درسته و آیندهاش با این آدم خوبه و اوکیه و شانس اینکه این زندگی خیلی خوب بره جلو زیاده (چون آخرِ آخرش مثل هندوانه دربستهست دیگه، یعنی ما اگه خیلی هم دقت کنیم، حواسمون باشه آخرش ۶۰ درصد میدونیم، ۴۰ درصد بقیهاش توی رابطه مشخص میشه) میشینم. اگر اینجوری بود، من چشممو روی اون بیاحترامیها میبندم.
اگر نه، دلایل بیخودِ «عاشق شدم» و «نمیتونم»، «وابسته شدم»، «بدون اون میمیرم» و اینا بود نه، یهخورده مقاومت میکنم و به دخترم میگم باید بیشتر زمان بده تا شناخت بهتری داشته باشه.

