سوال کامل مخاطب: من خانمی ۳۳ ساله هستم که ده سال ازدواج کردم. قبل از ازدواج با پسری دو سال دوست بودم که به خاطر اینکه سنمون هر دو کم بود و شغلی نداشتند، خانوادهها در جلسه بلهبرون با یکدیگر بحث کردند و ازدواج ما به هم خورد. بعد از هشت ماه که من همچنان با اون آقا در رابطه بودم، به خاطر حرف فامیل و فشار خانواده به اولین خواستگارم بدون فکر جواب مثبت دادم و در عرض ده روز عقد کردم. بعد از اون فهمیدم چقدر اشتباه کردم و هیچ تفاهم اخلاقی با همسرم نداشتیم.
بعد از یک ماه دوباره با اون آقا به هم برگشتیم و دوباره رابطه داشتیم. به مدت دو سال تلاش کردم از شوهرم طلاق بگیرم اما طلاقم نمیداد و خانوادهها نمیگذاشتند. شوهرم آدم خالهزنک و بددهنی بود و فحشهای ناموسی بهم میداد. اما در نهایت مجبور شدم برم سر زندگیم و همچنان با اون آقا رابطه داشتم. رابطه ما تا همین امروز ادامه دارد. بارها قهر کردیم، جدا شدیم، اما به یکدیگر برگشتیم. هنوز بعد از گذشت این همه سال با همسرم مشکل دارم و هنوز هیچ عشقی بهش ندارم.
الان دوستپسر سابقم دو ماه هست با همکارش عقد کرده و گفت خسته شدم و میخوام ازدواج کنم. با اون خانم همزمان با بودنِ من در حال آشنا شدن بود. من این دو ماه به شدت حال روحی بدی پیدا کردم و به روانپزشک مراجعه کردم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، من معمولاً آدما رو قضاوت نمیکنم؛ یعنی شاید ۹۹ بار از صد بار قضاوتی انجام نمیدم و راجع به اون مسئلهای که پیش اومده صحبت میکنم، اما راجع به اشتباهات حرف میزنم. شما با فشار خانواده ازدواج کردین؛ یک دختر ۲۳-۲۴ ساله بچه نیست که به زور بخواد ازدواج کنه، میتونه بگه «نه» و سر حرفش بمونه. بنابراین من این قسمت حرفتونو خیلی قبول ندارم. ازدواج کردین، اشتباه بوده، جدا میشدین. طلاق نمیداده؟ شما هم نمیرفتین خونش، میموندین خونتون. مامان باباتون که نمیبردنتون تو باغچه سرتونو بذارن گوش تا گوش ببرن که! میشده داد و بیداد و دعوا، تموم میشد و اون آقا میدیده شما نمیرین سر خونه زندگی، ول میکرده میرفته. پس این وسط یه چیزای دیگهای بوده که شما ازدواج کردید و رفتید.
بعد یه اشتباه دوم انجام دادین و اینکه رابطه رو با یک شخصی که نباید رابطه میداشتید دوباره شروع کردید. خب معلومه، وقتی حواس من به چهار جا باشه با حواسم به یک جا باشه کاملاً متفاوته. من اگه یه غذا رو دارم درست میکنم، تو نیم ساعت احتمال خیلی زیاد بسیار خوب و عالی درستش میکنم، جا میفته، خوشمزه میشه؛ ولی اگه ۵ تا غذا رو بخوام تو نیم ساعت همزمان با هم درست کنم، قطعاً این یه چیزیش کم میشه: اون میسوزه، این خام میمونه، اون جا نمیافته، فرصت نمیشه، اعصابم میریزه به هم. دقیقاً همینه. وقتی ما با بیشتر از یک نفر در آنِ واحد در ارتباط هستیم، مدیریتش بسیار بسیار کار سختیه و معمولاً اینجوری میشه که هر وقت از اینور کم میاریم میریم اونور، از اونور کم میاریم میریم اینور. هیچکدوم از اون دو تا آدم کاملاً و ۱۰۰٪ برامون مناسب نیستند و همیشه یه جایی کار میلنگه.
مسئله بعدی اینه که همسر شما گفته اگه تا یه سال دیگه بچهدار نشیم طلاقت میدم. خب این آقای شماره ۲ (دوستپسر سابقتون) میتونست این همه سال مگه صبر نکرده؟ ۱۰ سال شما ازدواج کردین ایشون هم بوده دیگه، خب یه سال دیگه هم صبر میکردین، آقا شما رو طلاق میداد دیگه، ایشون میاومد شما رو میگرفت. پس خیلی قصد ازدواج با شما رو آنچنان نداشته، عاشقتونم نیست، دوستتونم نداره. چرا؟ چون رفته عقد کرده، ازدواج کرده.
کسی که عاشق و دوست داره -حالا شما بتونی باهاش در ارتباط بری، نتونی بری، باشی، نباشی، اصلاً دسترسی بهت نداشته باشه- عاشقته. شما هم نیستی؛ نه تکست میزنی، نه زنگ میزنی، نه تلفن میزنی، ازدواج کردی، نه میتونی باهاش همبستر بشی، نمیتونی ببینیش، اون آدم عشق شما رو تو دلش نگه میداره (اگه نه، هیچ دسترسی بهتون نداشته باشه و خب بعد از یه مدتی میبینه شما نیستین میره ازدواج میکنه). ولی اگه عشق شما تو دلش هست و شما هم هستید و دسترسی بهتون داره که نمیتونه بره دوباره عاشق بشه! من گفتم کسی که بتونه دوست داشته باشه و عاشق بشه، چندین بار میتونه دوست داشته باشه عاشق بشه، ولی به شرط اینکه اون اولی رو نشه اصلاً باهاش بود؛ نه اینکه این هست من همزمان برم عاشق دومی هم باشم. عشق و عاشقی نیست دیگه. و قطعاً این خانم دوم رو از شما بیشتر دوست دارند که رفتن با ایشون عقد کردن صددرصد. وگرنه یعنی چی مثلاً یه پسر ۳۲ ساله از چی دقیقاً خسته شده وقتی شما هم هستین که بره ازدواج کنه؟ پس اینم دارین خودتون خودتون رو گول میزنین که «ای با هم خیلی خوبیم» و این و اون. نه، دوستتون نداره، عاشقتونم نیست.
در مورد اینکه فکر میکنین اگر از شوهرتون جدا میشدید و با ایشون ازدواج میکردید خیلی زندگیتون متفاوت بود؛ اونم نه عزیزم برای اینکه آدم تا زمانی که با یک کسی هفت روزِ هفته، ۲۴ ساعت زیر یک سقف نیست، نمیتونه کل خوبی و بدیهاشو ببینه. اینکه من مثلاً فقط تفریحی میرم ترکیه و میام، خیلی نمیتونه به من بگه که آقا میتونم تو ترکیه واقعاً زندگی کنم یا نه. زندگی کردن تو یه جا با مسافرتی رفتن خیلی متفاوته. اونجا من دارم میرم خوش بگذرونم، اینجا باید برم کار کنم، حقوق بگیرم، نمیدونم با مردم سر و کله بزنم، خیلی چیزای دیگه هست. دقیقاً مثل شما میمونه با این آقا. اینکه من دورادور دستی بر آتش دارم با اینکه برم توش بسوزم خیلی فرق میکنه. شما با ایشون هم میرفتید زیر یک سقف، بعد از چند سال میرسیدید به همین جایی که با همسرتون رسیدید.
آدمها یک بسته از چیزهای مختلف هستن؛ چیزهای خوب و چیزایی که خیلی خوب نیست و ما اون بسته رو -مثل خیار و گوجه نیست که بریم دستچین کنیم جدا کنیم، همش درهمه- همونجوری میپذیریم، قبول میکنیم و باهاش زندگی میکنیم.
بنابراین من اگر جای شما باشم اگه میخواین جدا شین هم جدا بشین! من نمیگم نشین. ولی با این آدم (دوستپسر قبلیتون) نمیتونید بمونید یا ازدواج کنید. ایشون با شما ازدواج نخواهند کرد. جدا میشید، میشید یک خانمی که طلاق گرفته، یک مهر در شناسنامهش هست (من شخصاً با طلاق هیچ مشکلی ندارم ولی جامعه ایران از کامنتها و دایرکتهایی که میگیرم به نظر میرسه داره) و هیچ معلوم نیست که شما بتونید ازدواج مجددی آیا داشته باشید، آیا نداشته باشید، چی میشه، اگر، اما، شاید… اگه با تنهایی خودتون و در منزل مادر پدرتون راحت هستید این ریسک رو بکنید و جدا شید.
ببینید که این دوستپسر شماره ۲ شما رو خواهد گرفت؟ به عنوان همسر دوم، نخواهد گرفت؛ همینجوری اون گوشهموشهها نگهتون میداره، بعد از یه مدت اونم نگه نمیداره چون همسرش میفهمه. میگم، من اصلاً با این اشتباه که یه نفر عقد کرده و همسر داره و شما تو زندگیش هستید… اصلاً با این تیکهاش کاری ندارما، قضاوت نمیکنم، ولی خب اون خانم بفهمه، شما فکر میکنید که این آقا با شما ادامه میده؟ انتخاب با شماست.

