سوال کامل مخاطب: من ۲۰ سالمه و شوهرم ۲۵ سالشه و یه بچه ۱ ساله داریم. من و شوهرم همش با هم دعوا داریم. یه مدت واقعاً داشت به طلاق میکشید. شوهرم خیلی اخلاقای بدی داشت؛ همش به من توهین میکرد، فحش میداد، ولی از لحاظ خورد و خوراک هیچی کم نمیذاشت. تا اینکه من دیگه خسته شدم از اخلاقای بدش. فکر میکرد من بهش خیانت کردم و اینکه نمیذاره تنهایی برم بیرون یا خونهٔ بابام نمیذاشت.
یه مدت گوشیم رو گرفت، من گذاشتم رفتم خونه بابام. تصمیم گرفتم که جدا بشم. رفتم کارای قانونی رو کردم، مهریهم رو گذاشتم اجرا، شکایت کردم ازش، وکیل گرفتم؛ ولی خب نشد، همش به فکر بچهم بودم. خیلی اومد درِ خونه بابام دنبالم، ولی نرفتم. تا اینکه یه شب اومد و من واقعاً دوسش داشتم و تصمیم گرفتم برگردم و رفتم همه پروندهها رو بستم. همون اول بهش گفتم که باید خوب بشه، فحش نده، توهین نکنه، گفت باشه. اما بعد یه مدت دوباره شروع کرد به توهین، ولی نه زیاد. ولی هنوز نمیذاره من تنها برم بیرون یا خونهٔ بابام نمیبره.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، آدما از یک سنی به بعد تغییر نمیکنند. رفتارشون ممکنه اگه خودشون بخوان، زحمت بکشن، دقت کنن، تا حدودی تعدیل بشه؛ اما شخصیت انسانها تغییر نمیکنه. تعدیل هم نمیشه؛ ممکنه روش یه نقاب بذارن برای اینکه میبینن که این قسمت شخصیتیشون خیلی داره مثلاً جلوی پیشرفتشونو میگیره، اینا بهزور جلوشو بگیرن؛ اما نه تغییر میکنه، نه تعدیل میشه.
شما الان سنتون کمه و سن بچه هم کمه؛ یعنی اینجوری نیستش که جدا شدن، چون جدا شدن، دیگه بچه که وارد سه چهار سالگی میشه، دیگه جدا شدن کار درستی نیست بهخاطر بچه، تا وقتی بچه بشه ۱۸-۱۹ سالشه، بره دانشگاه. فرصتش الانه؛ چون بچه چیزی یادش نمیاد و یک زندگی جدید میشه براش ساخت.
یا شوهرتون رو همینجوری که هستند بپذیرید و در زندگیتون بمونین، زندگی کنین و دیگه اصلاً به این مسئله فکر نکنین. فکر کنین که: «اوکی، آقا این یه آدمیه که منظوری نداره از فحشهایی که میده، فقط نوع شخصیتش اینه، عادت کرده که عصبانی میشه فحش بده.» (اینکه کار درستی نیستا، نمیگم کار خوبیه). یکی عصبانی میشه ساکت میشه، یکی میره تو اتاق درو میبنده، یکی داد میزنه، یکی فحش میده، یکی غذا نمیپزه، یکی میره بیرون یه دوری میره میاد خونه، یکی سیگار میکشه. هر آدمی عصبانیت و فشار رو یکجور خاصی یا تحمل میکنه یا باهاش کنار میاد. مال ایشون متأسفانه بهصورت فحشه و نتونستن درستش کنن.
و بهخاطر اصراری که کردن و دنبال شما اومدن، معلومه که همسرشون و زندگیشون رو دوست دارند. اینا رو بشینین بهش فکر کنین: یا این حالت ایشون رو بپذیرید؛ بپذیرید، نه اینکه هی ببخشید. چون بخشیدن یه جایی صبر آدم تموم میشه، دیگه نمیبخشه. پذیرفتن یعنی اینکه دیگه اون فحشدادنه اذیتتون نمیکنه؛ از این گوش میشنوین، از اون گوش میره بیرون. یا بپذیرید و بشینید سر خونه زندگیتون؛ چون میگم، بچه سه سالش بشه دیگه تمومه، باید بمونین ۱۵ سال بعدی تا بچه بره دانشگاه.
یا اگه نمیخواید… اینکه: «آی آخه دلم سوخت، آخه اینا…» پس دوسش دارین دیگه. آدم یکیو دوست داره، حالا سه تا چهار تا اخلاق بد هم داره، تحمل میکنه. و اینم که نمیذارن از خونه برین، بهخاطر کنترلگری نیست؛ گاهی از اوقات آدما بهخاطر اتفاقایی که قبلاً براشون افتاده، بهخاطر چیزایی که از همجنسهای خودشون میشنون، چیزایی که تو جامعه میبینن حساس میشن. ایشون به شما شک ندارن، به کسانی که همجنس خودشون هستند اعتماد ندارن و چون شما رو بسیار دوست دارند، فکر میکنند که این مدلی از شما حفاظت و حمایت کردند؛ قصد بدی ندارن.

