سوال کامل مخاطب: سه بار ازدواج کردم. ازدواج اول و دومم به اجبار خانواده بود و تو فشار اونا ازدواج کردم، اما ازدواج سومم خودم خواستم، صیغه شدم. دو تا بچه دارم.
یک سالی هست با کسی آشنا شدم که متأهل هستن. اولین باره اینهمه گرفتار یکی شدم. خودم زن خیلی حساسی هستم و کلی عذاب وجدان داشتم، اما نتونستم جدا شم؛ نه که نخوام، اونم خیلی تمایل داره و میگه که رسمی میکنه تا همیشه منو داشته باشه، ولی اصلاً نمیدونم چیکار کنم. خیلی دوسش دارم، میدونم من بچه نیستم، ۴۳ سالمه و پخته هستم، باید منطقی تصمیم بگیرم ولی نمیتونم. چون اولین باره قلبم اینجوری میزنه، اولین باره تونستم با خیال راحت تکیه کنم، اولین باره ذوق دارم، آرامش دارم. میترسم ترک کنم و دیگه اینا رو تجربه نکنم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، این چیزی که دارین میگین، این کار اصلاً حالا من اصلاً با درست و غلطیش کاری ندارم، اصلاً با درست و غلطیش کاری ندارم. واردش هم نمیشم.
قبلاً راجع به این مسئله خیلی حرف زدم که وقتی کسی متأهله، همسر داره و داره با همسرش زندگی میکنه (اونم اینهمه سال از ۲۲ تا ۳۴، یعنی ۱۲ ساله که توی اون رابطه هستند) و اگه قرار بود که این رابطه تموم شه، یا بیان بیرون ازش یا به جایی نرسه، تا الان این اتفاق افتاده بود. بنابراین ایشون تو اون رابطه هستند و میمونن؛ و با شما عقد بکنند در هر حال از اون رابطه بیرون نخواهند آمد.
تنها اتفاقی که میافته اینه که شما باعث ایجاد سردی بیشتر و فاصله بیشتر ممکنه بشید بین ایشون و همسرشون؛ در حالی که میگم، ایشون هیچوقت جدا نمیشه. یعنی اینکه به خودتون بگین: «خب باعث سردی و اینا میشه و بعد یه روزی جدا میشه»، نه! و وقتی تو اون رابطه هم حالشون خوب نباشه و بد بشه، اون عصبانیت به رابطهای که ایشون با شما دارند هم منتقل میشه. اینجوری نیستش که وقتی از اونجا ناراحت باشن بیان پیش شما خوب و خوش؛ نه، مردی که در یک جای آروم نباشه با شما اوکی نخواهد بود.
و با توجه به اختلاف سنی که دارید، اونوقت ممکنه که نفر سومی هم وارد این رابطه بشه. بعد شما که اینقدر ایشون رو دوست دارید و بهشون دلبسته شدید، اگر بعد از شما خانم شماره سه هم بیاد براتون قابل تحمل خواهد بود؟ اگه به ایشون بگه که ایشون رو هم میره میگیره و عقد میکنه و بشید سه تا زن عقدی، میتونین با این حالت زندگی کنید؟ اگر که بچههاتون ایشون رو نپذیرند و محیط براشون ناآروم بشه چی؟ اینقدر اگر و اما این تو هست! خودتون که میگین آدمهای دیگه هم هستند. من نمیگم برین سر خودتون رو گرم کنید با نقاشی و کلاسهای دیگه، ولی این آدم رو رها کنید. آدمای دیگه هستن…
و این چیزی، این حسی که شما به ایشون دارید عشق و اینا نیست؛ بهخصوص که از نظر مالی هم که نمیتونن ساپورتتون کنن. این یه خلأیی داشتین. من اینو چند دفعه گفتم: من اگه تو بیابون دارم راه میرم و دو روزه آب نخوردم، یه آب کدر که توش چند تا مثلاً مو هم هست، توی لیوان کثیفِ شکسته هم میان بهم بدن، من اون آب رو یهجوری میخورم مثل اینکه یک آب گوارا با یخ که توی لیوان کریستال بهم دادن! و به نظرم خیلی اون آب خوب میاد و از اون کسی که این آب رو بهم داده کلی هم تشکر میکنم و بهش میگم که من کل عمرم بهش مدیون هستم و و و…
ولی آیا واقعاً اون آب، آب خوبیه؟ شما یک خلأ بزرگی داشتید و این خلأ مدتها باهاتون بوده؛ این همون آبه است که اومدن بعد از دو روز وسط بیابون بهتون دادن. وقتی حالتون خوب بشه و آب گواراتر ببینید، متوجه میشید که این آب، آب خوبی نبوده.

