سوال کامل مخاطب: من خانمی هستم ۴۶ ساله و یک فرزند دارم. همسرم با خانوادهاش قطع رابطهست و کلاً خانوادگی، خودشیفته هستن. یکساله بهشدت حال روحی همسرم به هم ریخته؛ افسردگی، پرخاش، قهر (البته همیشه این مورد رو داشته و الان بیشتر شده) و لجبازی. و تمام کاستیها، ناکامیها و کینهای که از مادرش داره رو از من انتقامش رو میگیره؛ به روشهای مختلف مثل فشار مالی، عاطفی، حمایتی، روابط خارج از عرف و… همیشه از ترس اینکه یه دعوا و قهر بدتر پیش نیاد، سکوت کردم؛ ولی الان که واکنش نشون میدم، بیشتر تحت فشار میذاره من رو.
من نمیخوام زندگیم خراب بشه. از طرفی هم برام دیگه بهشدت آزاردهنده شده، دیر اومدنهاش و روابط بیمنطقش (که البته این روابط رو همیشه داشته، نه به این شدت). و یه نکته مشترک بین آدمهایی که براشون وقت میذاره بیشتر از معمول و معقول، اینه که ۹۰ درصدشون خانم هستن، مجرد هستن، شهرستانی هستن و با خانواده زندگی نمیکنن.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، من متوجه منظور شما شدم؛ با اینکه خیلی سعی کردید که مؤدبانه و قشنگ بگین و ایشون رو خراب نکنید، و چقدر خوب که اینجوری صحبت میکنید شما.
سنتون زیاد نیست، ولی کم هم نیست و یه دختر دارین. دختر خیلی خوبه که پدر و مادرش جفتشون بالا سرش باشن؛ هرچند بخواد از یک طرف کمرنگ باشه، بودنشون بهتر از نبودنشونه. شما که اینهمه صبر کردین، حالا یهخرده دیگه هم صبر کنید. میگم، چون سنتون انقدر کم نیست که من بخوام بگم: «خب شما رها کنید، جدا بشید، برید و یک زندگی جدیدی رو از سر بگیرید.» نه برای شما الان این جدا شدن در این سن خیلی زندگیتون رو از این رو به اون رو میکنه، و نه برای دخترتون خوب و مناسبه.
بنابراین من جای شما باشم، یهخرده دیگه صبر میکنم تا دخترم یکم سنش بره بالاتر؛ از مرحلههای سخت مثل کنکور، انتخاب رشته، بالا پایینهای عاطفی و اضطرابی که داره، از همه اینا رد بشه و عبور کنه، بعد اگر بخوام تصمیم جدی بگیرم، میگیرم. اگر روانشناس به شما گفته که همسرتون خودشیفتهست و تشخیص خودشیفتگی روی ایشون داده، خب این رو هم حتماً بهتون گفته که افراد خودشیفته عوض نمیشن و بهمرور زمان کارایی که میکنن، خب یهخرده شدتش و عمقش بیشتر هم میشه.
افراد خودشیفته رو اگه ما باهاشون هستیم، دوستشون داریم، یا به وجودشون به هر دلیلی نیاز داریم (مثل نیازی که الان شما به ایشون دارید، به دلیل بودن دخترتون و احتمالاً از نظر مالی برای اینکه چرخشِ خانواده خوب بگرده)، وقتی که یک همچین حالتی با یک فرد خودشیفته داریم، همونجوری که هست میپذیریمش. این پذیرش وقتی اتفاق بیفته… شما الان مشکل اینه که با اینکه رفتین پیش روانشناس و میدونید، بهتون کمک نکرده که بپذیرین.
من وقتی میدونم که آقا همه این لیوانایی که دارم لبشون پریده (من از لیوان لبپر خوشم نمیاد، اما اینجوریه، این لیوان لبش پریده) و من الان شرایط مالی خریدن یه دست لیوان جدید رو ندارم، نمیتونم هم چایی رو بریزم تو دستم، حالا آب میتونم بریزم تو دستم بخورم، ولی چایی و چیزهای داغ رو نمیتونم؛ بنابراین باید از همین لیوانا استفاده کنم. وقتی من این رو بپذیرم، هم دیدن اون لبهی پریده لیوان دیگه اذیتم نمیکنه، هم فکرهای خلاقانهی جدید میتونه بیاد تو سرم. مثل چی؟ خب لیوان اینورش پریده، من میتونم از اونور لیوان که نپریده این چای داغ یا قهوه داغمو بخورم. لیوان رو میتونم جوری بذارم توی کابینت که اون تیکه که پریده به طرفی باشه که اصلاً چشمم نبیندتش. میتونم تصمیمهای جدیدِ اینمدلی بگیرم.
شما هم باید اینو به خودتون بگین که: شرایط همینیه که هست، همسر من همین آدمه، تغییری نمیکنه و الان به هر دلیلی من به بودنش در زندگیم احتیاج دارم. پس بهتره که اوضاع رو بپذیرید؛ چون میگم، بدتر میشه. شما داد و بیداد کنید، قیافه بگیرید، همونطور که خودتونم گفتین عکسالعمل نشون بدین، سختتر میشه که آسونتر نمیشه.
بگذریم، من به خیلی از آدمهایی که هستن توی پیج یا سؤال میپرسن همیشه میگم، میگم: به همسرتون به چشم یک «همخونه» نگاه کنید. وقتی شرایط سخته و نمیشه به هر دلیلی ازش اومد بیرون، اینجوری نهتنها دیگه از دستشون ناراحت و عصبانی نمیشین، قدردان و متشکر هم میشین که: «بابا همخونهست، ولی مثلاً همخونه که کار خاصی نباید بکنه؛ باید مثلاً نصف اجاره رو بده، نصف پول غذا رو بده، نصف این کار… حالا دستش درد نکنه این خونه رو گرفته، داره همه هزینهها رو هم میده، چقدر عالی!» اینجوری بهش نگاه کنید که خودتون راحتتر باشید.

