پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، حالا بچهها که میتونن تنها برن بیان، یا مادر پدر میتونن بدون بچهشون جایی برن و بیان؛ احتمالاً سؤال شما در مورد همسرتونه.
چرا ما بعد از ازدواج این فکرو میکنیم که حتماً هر وقت منِ نوعی دلم میخواد مامان یا بابامو ببینم، حتماً باید همسر من با من بیاد؟ یا اگه همسر من میخواد بره برادرش یا خواهرش رو ببینه، یا دلش برای بچه خواهرش تنگ شده، یا اصلاً کل خانوادهشون دور هم جمع شدن، حتماً یا باید با هم بریم یا نریم؟ ازدواج اصلاً اینجوری نیست که ما یا همه کارا رو با هم انجام میدیم یا انجام نمیدیم. این میشه مثل یه قفس، مثل یه زندانی که آدمو گذاشتن توش و بعد از چند سال ایجاد اشکال میکنه، خیلی خیلی زیاد.
از یه طرفم خانواده من هیچوقـت اونقدر که با من راحتن، البته نباید بگم هیچوقت، باید بگم بیشتر اوقات؛ و منظورمم از راحت بودن دوست داشتن نیستا، خیلی خانوادهها هستند که عروس یا دامادشونو اصلاً از بچه خودشون بیشتر، یا خیلی نزدیک به بچه خودشون دوست دارن، منظورم از راحتی اینه که من اگه الان یهو برم خونه خودمون، یا سرزده برم، یا خواهر برادرم هستن منم برم، مامان بابام سنشون بالاتره، حالا لباس عوض نمیکنن، میز نمیچینن چون هر چی بخواد هست. ولی اگه همسر من بخواد بیاد، همه باید یهخرده بیشتر رعایت کنند؛ به خاطر اون دوست داشتن و احترامی که بهش میذارن.
بنابراین خیلی از اوقات راحتتره که ماها خودمون دور خودمون باشیم. یا مثلاً اگر من با خواهر برادرم خونه مادر پدرم باشم، ما میتونیم راجع به مثلاً یه اتفاقی که ۵ سال پیش تو خانواده افتاده (فرض کنید مثلاً شوهر این خواهرم اعتیاد داشته ترک کرده، الان دوباره مواد پیدا شده تو خونهشون) راحت میتونیم با هم حرف بزنیم. ولی اگه زن یا شوهر یکی دیگهمون اونجا توی اون محل حضور داشته باشه، ما دیگه راجع به این مسائل نمیتونیم صحبت کنیم.
یا یهسری شوخیها هستش که خواهر برادرا یا والدین با بچههاشون با همدیگه میکنن، که در حضور اون شخص سومی که خیلی هم دوستش دارند اون کارو انجام نمیدن. خوبه که آدم بعضی از اوقات (نمیگم همیشه، ولی بعضی از اوقات) تنها بره بیاد و واقعاً زوری نیست. همسر من اگه از پسرعموی من یا دخترعموی من یا خانواده عموی من خوشش میاد، خب من میرم باهام میاد، نه هم نه. و اگه ما از اول ازدواجمون این مسئله رو رعایت کنیم، بحث و حرفی توش نخواهد بود. چون نمیگن: «قبلاً که میاومد الان چی شده با تو نمیاد؟».
از همون اول اگه من بگم که مثلاً: «دایی جان، عمو جان، خاله جان، عمه جان، بابا، مامان، برادر عزیزم، خواهر عزیزم! ما هر کدوم هر وقت هرکی رو بخوایم ببینیم میریم میبینیمش، و نوع کارمون و ساعتهای کارمون جوریه که خیلی با هم هماهنگ نیست»، همه عادت میکنن. یعنی به کمتر از ۶ ماه نرسیده هر حرف و بحثی هم باشه زده میشه، تموم میشه، میرن سر یه سوژه جدید، عادتم میکنن. بعدش دیگه کل زندگیتونو شما راحتین. چه اشکالی داره؟ آدم که خلاف و خطا نمیخواد بکنه که؛ میخواد بره خواهرشو ببینه، برادرشو ببینه، عموشو ببینه، داییشو ببینه، مامانشو ببینه، باباشو ببینه.
مثلاً بگیم: «من مامان بابای شما رو بسیار بسیار زیاد دوست دارم، شما دوست دارین هر روز یه سری بهشون بزنین، من هفتهای یه بار کافیه، اوکیه. اونقدر که شما دوسشون دارین که من خب شاید هیچوقت به اون میزان و اندازه و با اون عمق دوستشون نداشته باشم.» شاید برعکس باشه اصلاً! من مامان بابای شما رو میخوام هفتهای سه بار از سر کار بهشون سر بزنم، شما خودت که بچهشون هستی هفتهای یه بار میخوای ببینیشون. همدیگه رو یهخرده راحت و آزاد بگذاریم.

