سوال کامل مخاطب: خانم ۳۵ سالهای هستم و دو ساله که شوهرم فوت کرده و بچه ندارم. به خاطر شرایط روحیم، توی یه شرکتی رفتم و مشغول به کار شدم. یه همکار آقا دارم که مجرد هستش و ازدواجی هم نکرده و همون اول بهم گفت که قصدم ازدواج هست و ازت خوشم اومده. بعد گفت بیا بریم توی رابطه و من قبول نکردم. وقتی دید که من قبول نمیکنم، کلاً باهام کات کرد و سر کار هم من رو میبینه محل نمیذاره. حرفش منو داغون کرده؛ اصلاً هدفش از این کار چی بود که ازدواج میخواست یا رابطه؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
من در این مورد قبلاً حرف زدم؛ یادم نیست، فکر کنم ویدیوی یوتیوب بود اگه اشتباه نکرده باشم، که بعضی از رفتارهای ما بعضی جاها یه خورده درست به نظر نمیاد. مثل چی؟ مثل اینکه من تا دیروز مثلاً تو ساحل، بیکینی تنم بوده، جلوی همه قشنگ رفتم شنا کردم، اوکی همه چیز خوبه؛ بعد الان یه دامن تا سر زانو و بلوز حلقهای تنمه، وای وای نه من برم لباسم رو عوض کنم! بابا خانم! شما تا دیروز جلو آدمایی که غریبه میشناسی نمیشناسی با بیکینی داشتی میچرخیدی، حالا الانم که لباست باز نیست، یه حلقهایه و دامنتم از اون که خیلی بهتره، یهو چی شد داری بالا پایین میپری؟
یا مثلاً منِ نوعی، تا ۵ دقیقه پیش با طرف رو تخت بودم، داشتیم همو ماچ میکردیم و همه کار میکردیم و همه چیز؛ بعد الان اومدیم سر میز نشستیم غذا بخوریم، با قاشق من یه چیزی گذاشته دهنش، میگه: «وای اَه اَه برم قاشقو عوض کنم، قاشق تمیز بردارم!» این بچهبازیه دیگه! بابا داشتی الان ۱۰ دقیقه پیش اینجوری بوده، حالا الان یه قاشقو میخوای عوض کنی شد اَه و وای؟ این میشه بچهبازی. یا میگم دیگه، خیلی کارای اینتیپی داریم.
شما چون ازدواج کردید (انشاءالله خدا شوهرتون رو رحمت کنه که ایشون فوت کردن)، شما در طول ازدواجتون از نظر جنسی فعال بودین و دیگه یک دختر باکره و سن و سال کم و بیتجربه نیستین. هم تجربه دارین، هم از نظر سن و سال بچه ۱۸-۱۹ ساله نیستین که بخواین هیجانی تصمیم بگیرین. هم با اینکه در این جامعه داریم زندگی میکنیم، اما چون همسرتون (عذر میخوام) فوت کردن، همه میدونن که شما ازدواج کردید و همسرتون فوت کردن؛ هیچکس فکر نمیکنه که شما الان آفتاب مهتاب ندیدید و دست کسی بهتون نخورده.
بنابراین اینکه بخواین اصرار کنید به انجام ندادن این کار، اونم با یه کسی که قصدش در مورد شما جدیه (البته اون تیکهشو خودتون باید تشخیص بدین، من این آقا رو ندیدم و نمیشناسم، ولی چندین ماهه که همدیگر رو دور و نزدیک میشناسید، صحبت کردید، همکارتونن، بالاخره اطلاعاتی راجع به خودشون، پیشینهشون و اینا دارین)، بعد هی پیشنهاد بدن بگی «نه»، پیشنهاد بدن بگی «نه»… خب طرف با خودش میگه: «بچهست دیگه بابا، من که حوصله این چیزا رو ندارم، اصلاً ولش کن».
من نمیگم که اگر سلیقهای خیلی مایل نیستید، برید و همه کار رو همون اول سریع انجام بدین؛ ولی اینقدر سفت و سخت هم «نه» نگید! یک فرصتی بدید، یک راه باریکهای بذارین، بگین «خب باشه»، بعد برین همهکارا رو تا آخر به صورت کامل انجام ندین و بعد بهشون توضیح بدین که: «من شما رو دوست دارم، نسبت به این مسئله هم سختگیر نیستم، به شما هم اعتماد دارم، ولی به خاطر این و این و این نمیخوام این کارو اینجوری اینجوری انجام بدم.
ولی وقتی هر دفعه بهشون میگین یه «نه» قرص و محکم، یا بهشون نگاه نمیکنین، یا روتون رو برمیگردونین، یا سرتونو میندازین پایین، بعد از چی الان متعجب شدین که ایشون دیگه حرفی نمیزنن و جلو نمیان؟ اگر هم نمیخواین و این تیپ آدمو دوست ندارین، الان برای چی ناراحتین که اصلاً قصدش چی بود، هدفش چی بود؟ اصلاً قصد و هدفش هرچی که بوده، چه فرقی برای شما میکنه؟ الان اینکه بدونی قصدش آیا واقعی بوده یا نبوده، چه تغییری تو زندگی شما ایجاد [میکنه؟]

