پاسخ: دکتر طناز فرازی
من احساس میکنم که ما یه خرده در معنی لغتها دچار بیدقتی هستیم و بنابراین، گاهی حرفهایی میزنیم که اشتباه است. اینکه دختر باید در منزل پدرش به کل آرزوهاش برسه و بعد بیاد با من ازدواج کنه، اصلاً حرف درستی نیست. چرا؟ چون آرزوهای کوتاهمدت و بلندمدت داریم.
مثلاً ممکنه من بگم هدفهای کوتاه و بلند من بچهدار شدنه، آیا من باید در منزل پدرم به آرزوم برسم بعد بیام با شما ازدواج کنم؟! آخه میشه همچین چیزی؟ یکی از آرزوهای من اینه که تا میشه ۵۰ سالم، مثلاً این کشور، این کشور و این کشورها رفته باشم؛ این کتاب رو نوشته باشم. خب اینها آرزوهایی است که در طول مسیر باید اتفاق بیفته. معنیش لزوماً این نیست که شما مرد باشید و بیایید بشین غول چراغ جادوی من که من رو به آرزوهام برسونید! ولی اگر شما شریک عاطفی و همراه من هستید و من رو دوست دارید، قطعاً در رسیدن من به این آرزوهام کمکم میکنید.
بیزینس که نمیکنیم با هم که آدم بگه: «نه، تو برو به آرزوهای خودت تکی برس، منم میرم به آرزوهای خودم تکی میرسم.» این دیگه اسمش همراهی و همکاری نیست. منم به شما نمیگم که تو خونه سر جام میشینم و هیچ کاری هم نمیکنم؛ من نشستم شما برو وسایل رو کامل فراهم کن که من یکییکی به آرزوهام برسم. اصلاً من فکر میکنم که ما کلاً درباره مفهوم ازدواج و زندگی دچار اشکال شدیم. معنیش داد و ستد و «من این کار رو میکنم، تو اون کار رو بکن» و «من خونه پدرم لای پر قو بزرگ شدم، تو هم باید همین کارو بکنی» اصلاً اینها نیست.
معنی ازدواج اینه که من یکسری نقاط قوتی دارم، یکسری دادههایی دارم، یه سبدی دارم که یه چیزایی توش هست؛ شما هم یکسری نقاط قوتی دارید و یک سبدی دارید که یه سری چیزها توش هست. با هم میآیم این نقاط قوت و این سبدها رو یکی میکنیم که جفتمون بتونیم توی این مسیر به اون چیزهایی که میخوایم برسیم. هر زندگی هم با زندگی دیگه متفاوته. ممکنه منِ خانم، الان درامدم از شمای آقا بیشتر باشه، خب شاید نصفِ بیشترِ بار رو من تحمل کنم. معنیش این نیست که چون من دارم هزینه این و این رو میدم، پس من تصمیم میگیرم کجا بریم مثلاً برای تعطیلات، من تصمیم میگیرم چه ماشینی بخریم، من تصمیم میگیرم… یا برعکس، مرد هم همینطور.
اتفاقی که افتاده اینه که ما هرکدوم یه چرتکه گرفتیم دستمون. نهتنها داریم حسابکتاب میکنیم، اینجوری هم هست که بهخاطر هر کاری که میکنیم، به مناسبت اینکه حالا چقدر سخته یا چقدر بزرگه، یک سری امتیازها رو هم خودمون به خودمون میدیم! که مثلاً: «من حامله شدم، بچه به دنیا آوردم، پس این و این و اون…» انقدر من این حرف رو شنیدم که مثلاً میگن: «بچه منه، من تصمیم میگیرم.» الان نه! بچه من نیست، بچه ماست. یا میگن: «من دارم کار میکنم، پس من میگم فلان.» یا «مگه تو پول ماشین رو دادی که مثلاً رنگش رو تو بگی؟ اگه من میگم این رنگ، تو میگی اون رنگی که من میخوام میگیری…» این کارها میشه بچهبازی.
وقتی که من و شما هیچکدوم به بلوغ کافی برای ازدواج نرسیدیم و ابزارهای لازم برای جلو بردن یک رابطه عاطفی موفق رو هم نداریم، جفتمون با بال شکسته اومدیم میخوایم با هم پرواز کنیم! و این هیچ ربطی هم به وضعیت خانوادگی نداره. بهقول یکی از کامنتها که گفته بود: «من لای پر قو بزرگ شدم»، لای پر قو بزرگ شدن هیچ ربطی به بلوغ عاطفی و آماده بودنِ آدم برای ورود به یه زندگی نداره. من ممکنه لای پر قو بزرگ شده باشم، ولی پدر و مادرم اصلاً به من یاد نداده باشن که ساختن چهجوریه، کار کردن چهجوریه، با یک کسی شریک شدن توی مسئله چهجوریه. من آدم مناسبی نیستم برای ازدواج. لای پر قو بزرگ شدم، خیلی هم عالی، این چه ربطی داره به اینکه آدم مناسبی برای ازدواج باشم؟
و برعکس، من شاید یه پسریام که خونه دارم، ماشین دارم، سر کار هم هستم، ولی آدم مناسبی برای ازدواج نیستم؛ چون هیچکدوم از ابزارهاش رو ندارم و میخوام برم شروع کنم به دستور دادن مثلاً. ما جفتمون باید با هم بیایم و جفتمون با هم بسازیم و چرتکهای و «من این، تو اون» هم در کار نیست.

