سوال کامل مخاطب: من یک خانم ۵۱ ساله هستم. من در گذشته با پدرِ بچههام که زندگی میکردم، با مردای دیگه هم رابطه میگرفتم. و اینو بگم که شوهرم معتاد به مواد مخدر بود و دست بزن داشت، و منو خیلی اذیت میکرد. و هر بار که میخواستم ازش جدا بشم، میگفت «من تو رو طلاق نمیدم، و اگر این کارو بکنی، اسید میپاشم روت تا نتونی شوهر کنی. فکرِ طلاق رو از سرت بیرون کن». و با من رابطهٔ جنسی خیلی خیلی کم داشت و مایحتاج من رو نمیخرید. و بچههای من متوجه شده بودن که من با کس دیگهای در ارتباطم. و از دستِ پدرشون فرار کردم و اینجا تونستم طلاق بگیرم. و با مرد دیگهای تو اتریش آشنا شدم، و اونم معتاد از کار درومده، و مردی بود که بهم اهمیت نمیداد. و ۶ سال باهاش موندم و دیگه نمیتونستم تحمل کنم و ازش جدا شدم. و دخترای من پشتم رو تو این کشور خالی کردن و با حرفای زشت دلم رو شکوندن که «اگر ازش جدا بشی، خونهٔ ما جا نداری، و فکر نکن که راهت میدیم بیای با ما زندگی کنی». و تقریباً ۵ ماه هستش با مرد دیگه رفتم تو رابطه. و دختر کوچیک من اصلاً دوست نداره با این آقا آشنا بشه. خواستم بگم من اصلاً تو زندگیِ دخترام دخالتی نمیکنم و همیشه بهشون احترام گذاشتم، ولی اونا همیشه ذرهبین برداشتن و کارای من رو میبینن و همش با حرفاشون من رو تحقیر میکنن و بهم امر و نهی میکنن و خسته شدم. و هر بار هم تلفنشون رو قطع میکنم که بهشون چیزی نگم که بعداً پشیمون بشم. و همیشه هم گفتم من سرم تو زندگیِ خودمه و حرفِ مردم برام مهم نیست، ولی بچهها همش حرفِ مردم رو تو سرم میکوبن که «مردم چی میگن؟ تو چرا این کارو کردی؟ چرا عکس میذاری تو اینستا؟ چرا این لباس رو میپوشی؟ چرا، چرا، چرا؟» انگشتشون همش سمتِ منه و خسته شدم از بس برام مادری میکنن. و خودشون هر کاری که بکنن مسئلهای نیست، ولی من نباید بکنم؟ چرا؟ چون من ۵۱ سالمه و باید برم بمیرم؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
نه عزیزم، خدا نکنه شما اتفاقی براتون بیفته، و امیدوارم که حالا حالاها صحیح و سالم باشید. ببینین، بچهها یه جورایی حق دارن. بچههای ما احساس میکنن که ما فقط مادر، پدرشون هستیم و هیچ رول و نقش دیگه در زندگی نداریم. و خب چون طبیعتاً سالها ما این نقشمون از همهٔ نقشهای دیگهمون مهمتره و برامون اولویته، از وقتی بچه به دنیا میاد تا تقریباً ۱۸، ۱۹ سالگیِ بچهها، این تو ذهنشون ثبت میشه. و اینکه بخوان زندگیِ شخصیِ من رو بعد از اینکه از خونه میرن با مادر بودنِ من جدا کنن، خب طبیعتاً زمان میبره. حالا اگه تو این مدت اتفاقهایی بیفته که اتفاقهای نرمال نیست مثل اینکه بچهها متوجه شدن که شما همزمان که با پدرشون بودین، با آدمهای دیگه هم رابطه گرفتین، این کار رو شما به هر کسی که بگین، میگن «بله، حق با شماست. آقای معتاد بوده، رابطهٔ جنسی کم داشته، خیلی کارا کرده. شما جدا میشدین، رابطه میگرفتین». خیانت یکی از کارهاییه که میگم من بارها و بارها گفتم من خیانت به نظرِ من سیاه و سفید نیست، پایانِ رابطه نیست. خیلی از اوقات بعد از خیانت، شاید رابطه حتی بهتر هم بشه. اما در هر حال کار درستی نیست.
من میگم من میتونم بفهمم و شما رو درک کنم که چرا خیانت کردین در هر حد و حدودی اما اینکه من درکتون میکنم و قضاوتتون نمیکنم، معنیش این نیست که کاری که شما کردین درسته. متوجهٔ منظورم میشین؟ برای یک بچه که ذهنش بیشتر سیاه و سفیده تا خاکستری، دو دوتا چهارتاییه، خیلی سخته قبول کنه که مامانش جز باباش با مردِ دیگهای هم بوده. بعد اینکه شما میگین «حق زندگی ندارم؟» چرا داری. ولی بعضی از اوقات ما یادمون میره سن و سالمون رو. شما تمامِ آدمهایی رو که میبینین که نرمال هستن، زندگیِ نرمال دارن، یک تاریخچه و ریشهای در خانواده دارن، شما هیچ خانم مثلاً بالای ۵۷، ۸۰ رو نمیبینین که توی مهمونیِ مختلف حالا شاید خانمها با هم دور هم جمع شن، یه کارایی بکنن توی مهمونیِ مختلفی مثلاً دامنِ جین بپوشه که تا زیرِ خطِ باسنشه، فقط با یه بلوزِ دکلته خیلی مثلاً تنگ، بعد یک آرایشِ غلیظ هم بکنه، مثلاً به مچِ پاشم دوتا چیز ببنده و بعد وارد اون مهمونی بشه. اگر هر خانمی در هر جای دنیا نه در ایران بالای ۵۷ سال اینجوری لباس بپوشه و وارد بشه، همهٔ آدمهایی که اونجا هستن از مرد یا زن، یکی یا دو تا یا سه تا فکر از ذهنشون میگذره که «این چرا اینجوری لباس پوشیده؟ کاش بهتر لباس میپوشید. چرا این کارو کرده؟»
این مسئله در موردِ عکس گذاشتن روی اینستاگرام و اینا صادقه. من نمیدونم شما چه عکسهایی میذارین، ولی خب وقتی آدم بچه داره، یک سری چیزا رو باید رعایت کنه. هم حالا بهخاطر خودش خیلی از اوقات و جایگاهی که خودش در جامعه داره، هم بهخاطر بچهها. چرا بهخاطر بچهها؟ من اگه یه مادر هستم و دخترم ازدواج کرده و الان همسر داره، خانوادهٔ همسران و همسران اینا رو میبینن، بعد بچهٔ من اذیت میشه چون حرف زده میشه و بچهٔ من این وسط میره لای منگنه. بچهٔ من بچهٔ منه، منو دوست داره. یا باید ازم دفاع کنه که وقتی من جای دفاعی نمیذارم، خیلی کار سختیه یا باید منو طرد کنه و طرفِ اونا رو بگیره که رابطهاش خراب نشه. از نظرِ خودم شخصاً، چی میدونم؟ شما دارین میگین «حرفِ مردم برای من مهم نیست». ولی حرفِ مردم وقتی برای من مهم نیست که من در هیچ جامعه زندگی نکنم.
ممکنه من الان به عنوان روانشناس بگم «من با علمی که دارم، با تجربه که دارم، میگم آدمی که طلاق گرفته نباید لزوماً با یه طلاق گرفته ازدواج کنه. طلاق آخرِ خط نیست. آدمِ طلاق گرفته میتونه با آدم مجرد ازدواج کنه و حرفِ مردم برای من در این زمینه مهم نیست». چرا؟ چون مردم، هر کسی بسته به شرایطِ شخصیِ خودش و اتفاقهایی که تو چهار، پنج نفر اطرافِ خودش افتاده، بعضیا یه زخمهای خوردن، اذیتهایی شدن که کاملاً با این مسئله مخالفن. من درکشون میکنم، اما حرفشون برای من مهم نیست و روی نظرِ من تأثیر نمیذاره. من اون حرفِ درست رو میزنم.
اما وقتی دارم توی جامعه زندگی میکنم، بخوام برم بیرون، همه از لباس پوشیدنِ من همه یا یک گروهِ زیادی، ۹۰٪ یه ایرادی بگیرن، این باید برای من مهم باشه. چون من دارم تو این جامعه زندگی میکنم، مگه اینکه از اون جامعه برم بیرون، برم یه جایی که واقعاً هیچکس نیست، هیچکس هم نمیشناستم، با هیچ کس هم کاری ندارم، هیچ مهمونی هم نمیرم، بگم «من هر کاری دلم بخواد، هر وقت دلم میخواد انجام میدم».
اما الان تو شرایطی که ما در این دنیا داریم، در هیچ کشوری اینجوری نیست که من بگم «هر کاری دلم بخواد، هر وقت دلم میخواد انجام میدم». اینجوری نمیشه زندگی کرد. شما حق دارین، زندگیِ خودتونه. از کسی تقاضایی ندارین، روی پای خودتون هستید، تصمیماتتون رو خودتون میگیرین. میخواین با این آقای ۴۸ ساله در ارتباط باشین، هیچ اشکالی نداره. ولی از اونور هم سعی کنین که دختراتون رو یه خرده درک کنین. یه ذره به حرفِ دلشون راه بیاین نه در این حد که الان این پارتنرتون رو بذارین کنار، نه. این به بچهها مربوط نمیشه. الان در این نقطه که وایستادیم، بهشون مربوط نمیشه. اما حالتهایی که نسبت به شما دارن و عکسالعملهایی که نشون میدن رو سعی کنین با گفتههای من درک کنین و یک خرده به حرفِ دلشون راه بیاین. یه خرده متوجه بشین که چرا این عکسالعمل رو دارن نشون میدن. اینجوری هم از دستشون ناراحت نمیشید، هم شاید بعضی چیزا رو هم شما رعایت کنین که تو رابطهتون با بچهها مشکلی ایجاد نشه.

