سؤال کامل مخاطب: من ۳۰ سالمه و ۵ ساله که ازدواج کردم. ما تقریباً ۵-۶ سال دوست بودیم و دوران دوستی خیلی خوبی داشتیم، ولی برای ازدواج، اول با مخالفت خانوادهها و بعد سر مهریه و از اینجور چیزا به مشکل خوردیم. با خیلی خیلی سختی از این مرحله عبور کردیم، ولی همونجا اعتمادم نسبت به همسرم از بین رفت و احساس میکنم اون هم من رو مثل قبل دوست نداره. هیچ توجهی بهم نمیکنه و انگار که همخونهایم؛ فقط وقتی نیاز جنسی داره، سمتم میاد. نمیدونم چجوری این رابطه رو نجات بدم. خودم و اون بسیار مغروریم. ممنون میشم کمکم کنین. کاش مشاورهٔ آنلاین داشتین. من دوران بچگی سختی داشتم، ۴ سالگی پدرم رو از دست دادم و خیلی تروماها دارم که این موضوع توی زندگی الانم هم تأثیر گذاشته.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، من همیشه گفتم و حالا هم میگم: دوستیهای طولانیمدت (بالای یک سال، یک سال و نیم) اگه به ازدواج ختم بشن، بهاحتمال زیاد ازدواج موفقی نخواهند بود یا ازدواجی خواهند بود که اصطکاک توش زیاده. چون توی دوران دوستی، اون انتظارات، توقعها و مسئولیتهایی که نسبت به هم داریم، با اون چیزهایی که در ازدواج پیش میاد، بسیار بسیار متفاوت هستن. وقتی وارد رابطهٔ زناشویی میشیم، شوکه میشیم که چرا این آدم، اون آدم قبلی نیست؛ چرا از من اینو میخواد، اونو میخواد، این کارو داره یا اون کارو داره. اینا همه رابطه رو به سمت سرد شدن، اصطکاک و فاصله انداختن میبره.
اگه میخواین این رابطه رو نجات بدین، باید از اول شروع کنین؛ یعنی احساس کنین که شما این آدم رو نمیشناسین. از اول شروع کنین به شناخت این آدم بهعنوان یک همسر، نه اون کسی که از قبل بهعنوان دوستپسر میشناختینش. باید کارهای جدید، جاهای جدید و سلیقههای جدید رو امتحان کنین. باید خودتون متوجه باشین، برین بخونین، نگاه کنین، بشنوین و گوش کنین که رفتار با همسر چه تفاوتهایی با رفتار با یک دوستپسر داره.
بعد هم اتفاقاتی که بین خانوادهٔ شما و ایشون افتاده که میگین بهسختی ازش عبور کردیم، گاهی باعث سردی میشه. اگه به ایشون توهین شده باشه، غرورش شکسته شده باشه، حرفی زده شده باشه یا جایی دلش میخواسته شما ازش حمایت کنین و نکردین، اینا همه توی رابطهتون تأثیر میذاره چون مرد به غرورش حساسه.

