سوال کامل مخاطب: خانم ۲۷ ساله و مجردم. از سوم دبیرستان توی یه رابطهٔ پرفرازونشیب بودم که توش هزار بار قهر و آشتی و اتفاق خوب و بد افتاد. اما اصلاً نمیتونم این رابطه رو تموم کنم. هر بار که از سمت طرف مقابلم حرف تمومشدن میاد، همهٔ دنیا رو سرم خراب میشه. خانم دکتر عزیز، چیکار کنم؟ اگه راهنماییم کنین یا اگه بشه باهاتون مشاوره داشته باشم، ممنون میشم. عمر و همهچیزم همینجوری رفت و ایشون هم آقا پسری ۲۹ ساله و مجرد هستن. یهبار حرف ازدواج شد، در حدی که بهم میگفت: «اصلاً بیام با پدرت حرف بزنم و فلان». حتی همین دو هفته پیش باز یهبار (مثل همین دیشب) گفت: «هر کاری میخوای برای زندگیت بکن، برو و با هرکی میخوای ازدواج کن». میدونم شاید از نظرتون خیلی عجیبه، ولی خیلی بد گیر کردم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
نه عزیزم، عجیب نیست. وقتی تو اون سن کم ۱۷ سالگی با چشم بسته و بدون اینکه از نظر عاطفی به بلوغ رسیده باشی وارد یه رابطه میشی و ۱۰ سال طول میکشه، یه وابستگی خیلی شدید ایجاد میشه. وابستگی از هر نوعی اعتیاده. ترککردن و کنارگذاشتنِ هر اعتیادی، زجر و زحمت بسیار زیادی داره. درست مثل آدم معتادی که وقتی مواد رو ازش میگیری، اول التماس میکنه، گریه میکنه و میگه: «توروخدا یه ذره بهم بده»، بعد شروع میکنه به حرفزدن، بعد دادوبیداد میکنه، بعد خشن میشه، به در میکوبه، میخواد دستگیره رو بکنه، بعد آروم میشه و دوباره گریهزاری میکنه. اگه بخوای از این ارتباط بیرون بیای، دقیقاً باید همین مرحلهها رو طی کنی.
ارتباط تو اون سن کم، چون دلایلِ شروع ارتباط دلایل مناسبی نیست، معمولاً به جای خوبی ختم نمیشه اگه تازه زود به جایی برسه. ارتباطی که تو سن کم شروع بشه و ۱۰ سال هم ازش گذشته و هیچ اتفاقی نیفتاده، عزیز دلم، اگه هم اتفاقی بیفته و با هم زیر یه سقف برین، خیلی خیلی زود دچار اصطکاک و مشکل میشین. معمولاً توصیه نمیشه که ارتباطهای طولانیمدت بخواد به ازدواج ختم بشه؛ مگر اینکه مثل اروپا یا آمریکا باشه. اونجا دیگه ارتباط نیست؛ یه رابطهست که دو نفر بعد از یه سال رفتن زیر یه سقف و دارن زندگی میکنن یعنی مثل زن و شوهرن، فقط برگ امضا نکردن. اون متفاوته، ولی مال شما که اینجوری نبوده.
وقتی مردی برمیگرده و انقدر راحت به آدم میگه «برو سراغ زندگیت»، دیگه از همین الان مشخصه که اگه برین زیر یه سقف، چه اتفاقی میافته. عزیز دلم، اگه من جای شما بودم یعنی حتی اگه بخوای به رابطه کمک کنی و یه شانس کوچیک دیگه بهش بدی، باید رابطه رو یهو قطع میکردم. باید یهو همهچی رو کامل کنار بذاری. بلاک و اینا نه، بچهبازیه. یه ویس خیلی قشنگ بذار تکست هم نه، زشته که: «بله، شما این حرفها رو بهم زدی. منم فکر کردم و دیدم تو این ده سال اگه میخواست اتفاقی بیفته، میافتاد. ولی این رابطه نه برای من خوبه، نه برای شما خوبه. حق با شماست. خداحافظ، موفق باشی.»
هرچی زنگ زد، تکست زد یا تماس گرفت، خودت رو قوی نگهدار و جواب نده عزیزم. بذار اونم یه تکونی بخوره و ببینه آیا واقعاً شما رو در زندگیش میخواد یا نه. بعد از چند روز یعنی واقعاً چهار-پنج روز، تازه اگه تکست و تماس و اینا باشه نه اینکه دوتا تکست بزنه دیگه نزنه، یا سهتا زنگ بزنه دیگه نزنه. یعنی اگه زنگ نزد نمیخواد؛ اونم اون تیکهٔ اعتیادیشه که تکزنگ داره قلقلکش میده.
اگه بعد از پنج شش روز هنوز همونجوری داشت تکست میداد و زنگ میزد، بگو: «باشه، ما یکبار با هم صحبت میکنیم». وقتی که صحبت کردین، بگو: «شما هر وقت آمادگیِ اومدن برای خواستگاری رو داشتی، ما بعدش حرف میزنیم؛ چون ادامهدادنش اینجوری نه برای من خوبه، نه برای شما. تمام.» یا میگه بله، یا میگه نه، یا ادامه میده، یا دیگه ارتباطت رو قطع میکنی.

