سوال کامل مخاطب: من پنج ساله متأهلم و با اینکه همسرم رو دوست دارم، اما از چهار سال پیش فهمیدم که بههم نمیخوریم (خانواده، کاری، تحصیلی، هدف…). تا الان صبر کردم، اما یه سالی میشه که ذهنم شدیداً درگیر جدا شدنه و دیگه اضطرابم زیاد شده.
وقتی یه مدت کنار هم نیستیم، مشکلی ندارم و دلتنگ نمیشم و آرومم. از نظر مالی و کاری اصلاً ایشون راضیکننده نیست و به قولهای قبل از ازدواج عمل نکرده. من آیندهای باهاش نمیبینم. تصمیمم جداییه، اما خانواده یه روز باهام موافقن و یه روز من رو بیتفاوت به آدمها جلوه میدن. چیکار کنم؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، شما آخه چطوری وقتی یه کسی خانواده یا کاری و تحصیلی و هدفی بهتون نمیخورده، از نظر مالی هم اوکی نیست، اصلاً، اون مرحلهٔ اول من میخوام بدونم شما چرا ازدواج کردین؟ چی تو این آدم دیدی که رفتی نشستی سر سفرهٔ عقد، گفتی بله؟ مگه میشه همهٔ اینا بد باشه، هیچ کدومم خوب نبوده، و شما فقط بر اساس دو، سه تا قول همینجوری رفتی سر سفرهٔ عقد، گفتی بله؟ اینکه اولین مشکل. اینو دارم بهت میگم که اگه از این ازدواج اومدی بیرون، دفعهٔ بعد این اشتباهو تکرار نکنین. من اگه ۱۰ تا چیز تو لیستم هست، شما حداقل شش تاشو باید داشته باشین، ما بریم سر سفرهٔ عقد بشینیم. اون چهار تای دیگه هم چیزهایی که نصف نیمه داری یا اینجوری نیست که اصلاً بد باشه، نداشته باشی، اصلاً متنفر باشم. اینجوری نیست.
اینکه از این قسمت، اینکه میگی چهار سال پیش، از چهار سال پیش میدونستی نمیشه، چرا اینقدر صبر کردی؟ پس برای چی اینقدر صبر کردی؟ این مسئله بعدی.
الان یه ساله میگی تو این فکرم، هیچ حسی بهش ندارم. خب اون طفلکم معطلش نکن، چون این چیزهایی که شما برای من نوشتی: «منو هدفی نه، تحصیلی نه، خانوادگی نه، کاری نه، هیچیمون به هم نمیخوره، نمیتونم کارهاشو انجام بده و سر قولش نمونده، دلم براش تنگ نمیشه، باهاش راحت نیستم، وقتی هم نیست آرومم، راحتترم». خب چه موندنی تو زندگی؟ همون طفلکو داری اذیت میکنی، هم خودت، طفلک داری اذیت میشی.

