سوال کامل مخاطب: من ۲۹ سال پیش ازدواج کردم؛ یک ازدواج ناخواسته و از روی بیعلاقگی بود و صرفاً میخواستم ازدواج کنم. چون از سن ۱۷ سالگی کس دیگهای رو دوست داشتم و ایشون هم همینطور بودن. تا شرایطش جور بشه و بیاد خواستگاری، طول کشید. من دانشگاهم رو رفتم و تموم شد. دو سال بعدش منتظر موندم و آقا اعلام کرد که من رو میخواد و به خانوادهاش معرفی کرد، اما مخالفتها شروع شد.
ما هر دو شوکه شدیم؛ البته ارتباط دیداری نداشتیم چون اون شرایط ۳۰ سال پیش این امکانش نبود و ما تو محیط کوچک زندگی میکردیم. برای من هم از محل خودمون، دانشگاه و گوشه و کنار خواستگار کم نبود و فشار زیادی از طرف خانواده روم بود. به هر حال با جوانی از اهالی محل خودم ازدواج کردم؛ البته اون کسی هم که عاشقش بودم، اهل محل خودمون بود.
الان اصلاً حالم خوب نیست. الان که چند سال از ازدواجم میگذره، اصلاً نمیتونم از فکرش دربیام؛ حتی وقتی شوهرم سمتم میاومد، معاشقه کردن برام سم مهلک بود. بهتون بگم زندگی میکنم، ولی با فکر کسی که دوستش داشتم همهچی خوبه.
ولی هنوزم نمیتونم تو خلوت با همسرم و با خودم کنار بیام و هیچ لذتی از زندگیم نبردم. قسمت بدش اینه که شوهرم واقعاً عاشق منه و از اول هم بود، ولی من نمیتونم. یک رابطهٔ جنسی خوب و عالی نداشتم و همیشه رفع تکلیف بوده. آیا این هم خیانته؟ خب نمیتونم. دچار فشار خون شدم و از سن خیلی جوانی حالم خیلی بده. الان ۵۲ سالمه؛ کمکم کنین.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
عزیزم، شما عاشق یک رویا هستین که خودتون تو سر خودتون برای خودتون درست کردین. رویاها همه بسیار بسیار خوب، شیرین، عالی و کامل هستن.
من بارها توی پیجم گفتم که مثل کارتون سیندرلا میمونه که فقط تا روزی که عروسی میکنن رو نشون میده، یا زیبای خفته تا دقیقاً وقتی بههم میرسن رو نشون میده؛ بعدش رو نشون نمیده که میرن زیر سقف چه اتفاقی میافته و چه بلاهایی سرشون میاد.
شما نمیدونین که اگه با اون عشق قبلیتون زیر سقف میرفتین، چی میشد و چه بلاهایی ممکن بود سرتون بیاد، چه تغییراتی ممکن بود بکنه و چه اتفاقاتی ممکن بود بیفته. اون آدم سالها پیشه و بسیار بسیار عوض شده و شما هم بسیار بسیار عوض شدین. این رویای بچگانهست که در سرتون نگه داشتین و خودتون رو خیلی زجر دادین.
نه، این کار نسبت به همسرتون خیانت حساب نمیشه و اسمش خیانت نیست، ولی خب کار درستی هم نیست.
یه مردی اومده اینهمه سال باهاتون زندگی کرده و زندگی ساخته؛ دو تا بچهٔ بزرگ هم دارین. هرکی هم بود در طول این زمان، وقتی کسی دوستش داره و بهش محبت میکنه، این احساس قدردانی، احساس احترام، احساس دیده شدن و احساس رسیدگی در آدم عشق ایجاد میکنه.
منتها شما به زور با یک طرز فکر خیلی خیلی خیلی بچگانه، خودتون رو از تمام اینها محروم کردین و بهخاطر کاری که در حق همسرتون انجام دادین، عذابوجدان هم گرفتین. عذاب وجدانتون هم بهجا هست؛ چون اون آدم لیاقت و ارزشش اینه که توسط شما دوست داشته بشه.

