خواستگار دارم که نخبه و نابغه هستن. هر دو اصالتمون یکیه، ولی من از اول تهران بزرگ شدم، ایشون ۱۰ ساله تهران زندگی میکنن و دکتری رو تمام کردن. فقط رساله مونده و مشغول به کار هستن و عاشق کارشون هستن. ۴ جلسه صحبت کردیم و از نظر خط قرمزهام همه چیز اوکی بود، ولی از نظر ظاهری من خیلی سرتر و قشنگتر و خوشتیپترم نسبت به ایشون. ولی کلاً به دلم نشستن، اما هر چی جلوتر میریم دارم زده میشم ازشون با چیزهایی که میبینم. ۴ جلسه همش یک دست لباس تکراری پوشیدن. ۲ بارش رو اصلاح کرده بودن، ۲ بار دیگه به شدت شلخته بودن. از اولین جلسه تا الان یهبار حرف منو گوش نکرد. میگم پنجشنبه بریم سر قرار، همش جمعه! خانوادهش رو نمیآورد، به زور مجبورش کردم بیاره. البته تهران نیومدن، شمال اومدن و مادرش به شدت معاشرت ضعیف داشت. برادرش هم جای پدر و مادر صحبت میکرد و پدرشون فقط موجه بودن.
خودشم به شدت کلافه بود و یهو یه خیار برداشت، نصف کرد خورد! ما همه تو شوک رفتیم این حرکت رو دیدیم. مامانش اصلاً حاضر نشد تا الان با مامانم تلفنی حرف بزنن. پدرشون هم یک بار با پدرم تلفنی حرف زدن. کلاً خانوادهش هیچ میل و رغبتی برای شناختن و معاشرت با خانوادهٔ من نشون نمیدن، برعکس خانوادهٔ من. طبق گفتهٔ خودش با هیچکدوم از اعضای خانوادهش مشورت نمیکنه. اگه بره مسافرت هم، اگه اونا زنگ بزنن بپرسن کجایی، میگه، وگرنه نمیگه. به شدت با تنهاییش حال میکنه و اوکیه. تفریحش اینه بره راجع بهنگاههای ساینس فکر کنه و بره سر قبرستون بالاسر کسایی که نمیشناسه و شاه عبدالعظیم. و من متنفرم از قبرستون و حتی زیاد رفتن مکانهای زیارتی!
هیچ سوالی ازم نمیپرسه و وحشتناکه! من راجع به قضیهٔ مدیر خونه خیلی باهاش بحث کردم، هنوزم به نتیجه نرسیدم که چرا باید تو سال ۱۴۰۴ موقع ازدواج دو تا آدم اواخر دههٔ ۷۰ و نسل ضد مدیر خونه تعیین بشه؟ فاصلهٔ سنیمون ۵ ساله، من ۷۹، اون ۷۴. میگه همهٔ خونهها باید مدیر داشته باشن. میگم خوب، مشورت چی؟ میگه مشورت میکنیم، شایدم ۹۰ درصد حرف آخر شما بزنی، ۱۰ درصد من میزنم. میگم مثال بزن چی؟ میگه نمیدونم، ولی پیش مییاد. من اصلاً تو مغزم این قضیه تعریف نشده! این آدم شعور نداره، داره با کی حرف میزنه برای ازدواج که میخواد خودش رو مدیر خونهش کنه؟ من ناتوانی ذهنی دارم یا تربیت بدی دارم یا بیچهارچوب هستم؟ واقعاً نمیفهمم اصلاً این قضیه و بیانش تو جلسهٔ دوم سیستم مغزی منو بهم زده.
راجع به کارش هیچوقت خونه نیست. حقوق بالا داره، ولی تو خوابگاهه و ماشین هم نداره، ولی گفته میتونم خونه رهن کنم و ماشین بخرم. هفتهٔ پیش هم تعطیلات رسمی بود، گفت سرکارم و نمییام.برای هماهنگی جلسات هم پنجشنبهها ساعت ۹ تا ۱۰ شب زنگ میزنه، رسماً داره عادتم میده و میفهمم هیچوقت اولویتش نیستم، آخرین کسی که تو هفته بهش فکر میکنه منم. امشب زنگ زد، جواب ندادم. دیگه نه زنگ زد، نه حتی پیام داد. من میخوام بدونم بهنظرتون ادامهٔ آشنایی با ایشون درسته؟ایشون مرد زندگی من هستن؟ بهنظرتون تغییر میکنن؟ من دانشجوی ترم آخر کارشناسی روانشناسی هستم، ایشون دکتری برق و رشتههامون خیلی دنیای متفاوتی دارن.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
من که هیچی – اگر این متن رو شما به صد نفر از آدمهای عادی با هر رشتهای که خوندن و از هر فرهنگی که هستن و هر سابقهای که دارن نشون بدین، بلافاصله بهتون میگن که نه دیگه، چه فایدهای داره؟ عزیز دلم، اگر از اول اولش که باید هر دو طرف خیلی سعی کنن دل هم رو به دست بیارن، اوکی باشن، راجع به خیلی مسائل صحبت کنن، این فاصله و این دیوارها هست و شما از همین ابتدا خوشتون نیومده، خب برای چی ادامه بدین؟ این آدم عزیزم اصلاً و ابداً تغییری نخواهند کرد. نه تنها تغییری نخواهند کرد، احتمالاً با گذشت زمان این عاداتشون، بیشتر ریشهدار میشن. کسی که بعضی از اوقات میشه که آدم وقتی وارد زندگی خانوادگی میشه به هر حال یه سری کارها رو انجام میده، اما این تعریفی که شما دارین از ایشون برای من میکنید، نه، ایشون تغییری نمیکنن.
یکی از دلیلهایی که دوست ندارن خانوادهشون با شما معاشرت کنن برای اینکه به نظر من از تعریفی که شما کردین، اختلاف خانوادهها بسیار بسیار زیاده و حرفی برای زدن با هم ندارن. نه اینکه مامان ایشون نخوان با مامان شما حرفی بزنن، چیزی ندارن بهشون بگن. تو دو تا دنیای مختلف بزرگ شدن، فرهنگهاشون با هم فرق میکنه، احتمالاً سطح خانوادگی تحصیل ایناشون متفاوت است.
شما اگر بخواهید با این آدم ادامه بدید، باید بدونید که بیشتر اوقات تنها هستین و از اول یک سری قرارها گذاشته میشه. که این خیلی خوبهها، یعنی این اخلاقشون خوبه که خیلی رک و راست دارن خودشون رو به شما معرفی میکنن و نشون میدن که من اهل چت و تلفن و اینا نیستم، ناز شما رو نمیکشم، قانونها اینجوریه، تصمیم آخر رو من میگیرم، مدیر مدیریت خونه با منه، این ساعتها نیستم، وقتی هستم این کارمه، از این چیزام خوشم مییاد. خب، جوک دارن بهتون میگن.
وقتی هم شما از یک و دو سه یه چیزهای خیلی اصلی… یعنی اینجوری نیست که بگین که حالا اون لباس پوشیدنش، خودتون میتونید درست کنید. ازدواج میکنین، الان یه دست لباس داره، پولاش رو همه رو داره جمع میکنه که بعد بتونه ماشین بخره، بتونه خونه رهن کنه. اینا اشکالی هم نداره، بیشتر بچههای مجرد باید این کار رو انجام بدن، به خصوص وقتی دارن زندگی میسازن. این رو برین تو زندگی، آره، میتونین لباسهای جدیدتری بخرین، هر دفعه یه لباس بپوشه.
اما اینکه “من حرف آخر رو میزنم” یا “من خونه نیستم” یا “من اهل حرف زدن اینجوری نیستم”، اینا رو نمیتونین درست کنین و بعد اذیتتون میکنه.
اینکه فقط طرف دکترا داره و حقوق بالا داره، دلیل مناسب و اصلاً دلیل کافی برای انتخابشان و ازدواج نیست عزیزم. به خصوص که فقط گفتین یه مقداری خوشتون اومدن. اگه الان میگفتین “من دیوانهوار دوستش دارم، اصلاً یک دل نه، صد دل عاشقش شدم”، آدم میگفت خب بیشتر فرصت بدید، چون به خودتون این زمان رو که ببینین آیا این اختلافات رو میتونین بپذیرین و از روش رد شین چون خیلی دوستشون دارین یا نه. ولی شما اینم نگفتید به من.

